+ - x
 » از همین شاعر
 بگردان ساقی مه روی جام
 آن صبح سعادت ها چون نورفشان آید
 آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صد منی
 ز بهار جان خبر ده هله ای دم بهاری
 هر کی از حلقه ما جای دگر بگریزد
 طیب الله عیشکم، لا اوحش الله من ابی
 نزدیک توام مرا مبین دور
 چونک درآییم به غوغای شب
 چنگ خردم بگسل تاری من و تاری تو
 جان خراباتی و عمر بهار

 » بیشتر بخوانید...
 نهنگ شوق من با آب پيچد
 هرچند گرانی بود اسباب جهان را
 ای که در کوی خرابات مقامی داری
 زندان
 فریاد
 بدخشانم
 ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من
 کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
 تیمسار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نرد کف تو بردست مرا
شیر غم تو خوردست مرا
گشتم چو خلیل اندر غم تو
آتشکده ها سردست مرا
در خاک فنا ای دل بمران
کز راندن تو گردست مرا
می ران فرسی در گلشن جان
کز گلشن جان وردست مرا
در شادی ما وهمی نرسد
کاین خنده گری پرده ست مرا
صد رخ ز درون سرخ ست مرا
یک رخ ز برون زردست مرا
ای احول ده این هر دو جهان
کز راحت تو دردست مرا
در رهبریت ای مرد طلب
بر هر سر ره مردست مرا
خاموش و مجو تو شهرت خود
کز راحت تو دردست مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *