+ - x
 » از همین شاعر
 چهل و دوم
 کشید این دل گریبانم به سوی کوی آن یارم
 آن مه که ز پیدایی در چشم نمی آید
 چون در عدم آییم و سر از یار برآریم
 یک روز مرا بر لب خود میر نکردی
 زنهار مرا مگو که پیرم
 هر کی بالاست مر او را چه غمست
 ای نرفته از دل من اندرآ شاد آمدی
 از ورای سر دل بین شیوه ها
 ای کرده میان سینه غارت

 » بیشتر بخوانید...
 خوشه چین
 گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
 خدنگ آه بشنفم بکف کمال هلال
 حکایت
 بشر تا از مقام خود فتاد است
 کوچ
 آنانکه محیط فضل و آداب شدند
 پیش از تو
 تا آسمان دلش سر و سامان گرفته است
 بود آیا که در میکده ها بگشایند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دلم چو دیده و تو چون خیال در دیده
زهی مبارک و زیبا به فال در دیده
به بوی وصل دو دیده خراب و مست شده ست
چگونه باشد یا رب وصال در دیده
چو دیده بیشه آن شی رمست من باشد
چه زهره دارد گرگ و شگال در دیده
دو دیده را بگشا نور ذوالجلال ببین
ز فر دولت آن خوش خصال در دیده
چو چتر و سنجق آن رشک صد سلیمان دید
گشاد هدهد جان پر و بال در دیده
چو آفتاب جمالش به دیده ها درتافت
چه شعله هاست ز نور جلال در دیده
چو عقل عقل قنق شد درون خرگه جسم
عقول هیچ ندارد مجال در دیده
دو دیده مست شد از جان صدر شمس الدین
چه باده هاست از او مال مال در دیده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *