+ - x
 » از همین شاعر
 گر جان عاشق دم زند، آتش درین عالم زند
 چه دیدم خواب شب کامروز مستم
 بار دگر آن مست ببازار در آمد
 به شکرخنده ببردی دل من
 برو ای دل به سوی دلبر من
 چو بی گه آمدی باری درآ مردانه ای ساقی
 افدی قمرا لاح علینا و تلالا
 دیدم نگار خود را می گشت گرد خانه
 مه طلعتی و شهره قبایی بدیده ای
 مکن مکن که پشیمان شوی و بد باشد

 » بیشتر بخوانید...
 در تن ماه و خور بود رعشهء ز تاب روی تو
 چرا به سوی فلقها دری گشوده نشد
 یر آمدی، از قلب من چون آه بیرون می شوی
 ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
 ای كاش! ابر باشم و بارانی ات شوم
 یک آسمان ابر پر از دود میشوم
 ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
 ای کعبه دری باز به روی دل ما کن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای جان ای جان فی ستر الله
اشتر می ران فی ستر الله
جام آتش درکش درکش
پیش سلطان فی ستر الله
ساغر تا لب می خور تا شب
اندر میدان فی ستر الله
چشمش را بین خشمش را بین
پنهان پنهان فی ستر الله
یاری شنگی پروین رنگی
آمد مهمان فی ستر الله
دیدم مستش خستم دستش
آسان آسان فی ستر الله
ساقی برجه باده درده
پنگان پنگان فی ستر الله


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *