+ - x
 » از همین شاعر
 ساقیا برخیز و می در جام کن
 ای از نظرت مست شده اسم و مسما
 چه دارد در دل آن خواجه که می تابد ز رخسارش
 ما به تماشای تو بازآمدیم
 بخش شانزدهم
 تا چند زنی بر من ز انکار تو خار آخر
 ترکبن طبقا عن طبق مولائی
 هله ای کیا نفسی بیا
 خضری به میان سینه داری
 هم صدوا هم عتبوا عتابا ما له سبب

 » بیشتر بخوانید...
 کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
 کاغذ دیواری
 آن شب که بوی زلف تو با بوسه نسیم
 معنای تجدد
 مجال
 عشق عمومی
 حضور ناخلف بغض
 برو خدا حافظ
 هم حرف و هم سخن همگی اقتباسی اند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بگشا در بیا درآ که مبا عیش بی شما
به حق چشم مست تو که تویی چشمه وفا
سخنم بسته می شود تو یکی زلف برگشا
انا و الشمس و الضحی تلف الحب و الولا
انا فی العشق آیه فاقرونی علی الملا
امه العشق فاعرجوا دونکم سلم الهوی
دیدمش مست می گذشت گفتم ای ماه تا کجا
گفت نی همچنین مکن همچنین در پیم بیا
در پیش چون روان شدم برگرفت تیز تیزپا
در پی گام تیز او چه محل باد و برق را
انا منذ رایتهم انا صرت بلا انا
صوره فی زجاجه نور الارض و السما
رکب القلب نوره فجلی القلب و اصطفی
کل من رام نوره استضا مثله استضا
کیف یلقاه غیره کل من غیر فنا
تو بیا بی تو پیش من که تو نامحرمی تو را
به ثنا لابه کردمش گفتم ای جان جان فزا
گفت یک دم ثنا مگو که دوی هست در ثنا
تو دو لب از دوی ببند بگشا دیده بقا
ز لب بسته گر سخن بگشاید گشا گشا
ان علینا بیانه تو میا در میان ما
چو در خانه دید تنگ بکند مرد جامه ها
نی که هر شب روان تو ز تنت می شود جدا
به میان روان تو صفتی هست ناسزا
که گر آن ریگ نیستی نامدی باز چون صبا
شب نرفتی دوان دوان به لب قلزم صفا
بازآمد و تا ویست بنده بنده ست خدا خدا
ماند در کیسه بدن چو زر و سیم ناروا
جان بنه بر کف طلب که طلب هست کیمیا
تا تن از جان جدا شدن مشو از جان جان جدا
گر چه نی را تهی کنند نگذارند بی نوا
رو پی شیر و شیر گیر که علیی و مرتضی
نیست بودی تو قرن ها بر تو خواندند هل اتی
خط حقست نقش دل خط حق را مخوان خطا
الفی لا شود و تو ز الف لام گشت لا
هله دست و دهان بشو که لبش گفت الصلا
چو به حق مشتغل شدی فارغ از آب و گل شدی
چو که بی دست و دل شدی دست درزن در این ابا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *