+ - x
 » از همین شاعر
 شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد
 درون ظلمتی می جو صفاتش
 سی و سوم
 ای طبل رحیل از طرف چرخ شنیده
 بیا کز عشق تو دیوانه گشتم
 چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو
 غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
 وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی
 ای یار من ای یار من ای یار بی زنهار من
 به جان تو پس گردن نخاری

 » بیشتر بخوانید...
 قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 باران زد و به خاطر باران دلم گرفت
 خورشید به گل نهفت می نتوانم
 خاکی که به زیر پای هر نادانی است
 نقش بر خاتم دل صورت ياهوست مگر
 ای که دایم به خویش مغروری
 نا تسلیم
 خدایا وقت آن درویش خوش باد
 دل از امید، خم از می، لب از ترانه تهیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رخ نفسی بر رخ این مست نه
جنگ و جفا را نفسی پست نه
سیم اگر نیست به دست آورم
باده چون زر تو بر این دست نه
ای تو گشاده در هفت آسمان
دست کرم بر دل پابست نه
پیشکشم نیست بجز نیستی
نیستیم را تو لقب هست نه
هم شکننده تو هم اشکسته بند
مرهم جان بر سر اشکست نه
مهر بر آن شکر و پسته منه
مهر بر این چاکر پیوست نه
گفته امت ای دل پنجاه بار
صید مکن پای در این شست نه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *