+ - x
 » از همین شاعر
 بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم
 داد دهی ساغر و پیمانه را
 در این سرما و باران یار خوشتر
 برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریم
 خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد
 مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغمایی
 پیش شمع نور جان دل هست چون پروانه ای
 ایا مربی جان از صداع جان چونی
 شهر پر شد لولیان عقل دزد
 توبه سفر گیرد با پای لنگ

 » بیشتر بخوانید...
 ضعیف نیستیم
 دیگر نمانده تاب فراق تو در سرم
 روزگاریست که ما را نگران می داری
 چه عصر است این که دین فریادی اوست
 فاجعه
 دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
 گل بر يخنت در سر جاکت زده ای باز
 مرا با خاطر رويت ببخشا
 هر که را داغ در جگر نبود
 آیینه ها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رخ نفسی بر رخ این مست نه
جنگ و جفا را نفسی پست نه
سیم اگر نیست به دست آورم
باده چون زر تو بر این دست نه
ای تو گشاده در هفت آسمان
دست کرم بر دل پابست نه
پیشکشم نیست بجز نیستی
نیستیم را تو لقب هست نه
هم شکننده تو هم اشکسته بند
مرهم جان بر سر اشکست نه
مهر بر آن شکر و پسته منه
مهر بر این چاکر پیوست نه
گفته امت ای دل پنجاه بار
صید مکن پای در این شست نه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *