+ - x
 » از همین شاعر
 ساقی تو شراب لامکان را
 دود دل ما نشان سوداست
 آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست
 ای که ز یک تابش تو کوه اُحُد پاره شود
 ای عشق کز قدیم تو با ما یگانه ای
 چنان مستم چنان مستم من این دم
 مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر
 بر من نیستی یارا کجایی
 دلم امروز خوی یار دارد
 عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن

 » بیشتر بخوانید...
 شهر من
 آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
 شهر بی دروازه
 سالها پیش، خاطر رنجور
 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
 بباد صبحدم شبنم بنالید
 بازگشت
 زمستان
 خودی روشن ز نور کبریائی است
 الهی پاره ای تمکین رم وحشی نگاهان را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رخ نفسی بر رخ این مست نه
جنگ و جفا را نفسی پست نه
سیم اگر نیست به دست آورم
باده چون زر تو بر این دست نه
ای تو گشاده در هفت آسمان
دست کرم بر دل پابست نه
پیشکشم نیست بجز نیستی
نیستیم را تو لقب هست نه
هم شکننده تو هم اشکسته بند
مرهم جان بر سر اشکست نه
مهر بر آن شکر و پسته منه
مهر بر این چاکر پیوست نه
گفته امت ای دل پنجاه بار
صید مکن پای در این شست نه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *