+ - x
 » از همین شاعر
 امروز چنانم که خر از بار ندانم
 تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار
 مهتاب برآمد کلک از گور برآمد
 نیم ز کار تو فارغ همیشه در کارم
 بگردان شراب ای صنم بی درنگ
 رسم نو بین که شهریار نهاد
 هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد
 دلا تو شهد منه در دهان رنجوران
 بیا تا عاشقی از سر بگیریم
 در بگشا کآمد خامی دگر

 » بیشتر بخوانید...
 مرگ غم
 ای دوست حقیقت شنواز من سخنی
 دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
 قاصدک ها
 هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی
 آشتی
 گر یک نفس آیینه کنی نقش قدم را
 وقتی که شعر وسوسه انگیز می شود
 حسرت
 ای خونبهای نافه چین خاک راه تو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می روی
دانا و بینای رهی آن سو که دانی می روی
بی همره جسم و عرض بی دام و دانه و بی غرض
از تلخکامی می رهی در کامرانی می روی
نی همچو عقل دانه چین نی همچو نفس پر ز کین
نی روح حیوان زمین تو جان جانی می روی
ای چون فلک دربافته ای همچو مه درتافته
از ره نشانی یافته در بی نشانی می روی
ای غرقه سودای او ای بیخود از صهبای او
از مدرسه اسمای او اندر معانی می روی
ای خوی تو چون آب جو داده زمین را رنگ و بو
تا کس نپندارد که تو بی ارمغانی می روی
کو سایه منصور حق تا فاش فرماید سبق
کز مستعینی می رهی در مستعانی می روی
شب کاروان ها زین جهان بر می رود تا آسمان
تو خود به تنهایی خود صد کاروانی می روی
ای آفتاب آن جهان در ذره ای چونی نهان
وی پادشاه شه نشان در پاسبانی می روی
ای بس طلسمات عجب بستی برون از روز و شب
تا چشم پندارد که تو اندر مکانی می روی
ای لطف غیبی چند تو شکل بهاری می شوی
وی عدل مطلق چند تو اندر خزانی می روی
آخر برون آ زین صور چادر برون افکن ز سر
تا چند در رنگ بشر در گله بانی می روی
ای ظاهر و پنهان چو جان وی چاکر و سلطان چو جان
کی بینمت پنهان چو جان در بی زبانی می روی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *