+ - x
 » از همین شاعر
 گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
 طیب الله عیشکم، لا اوحش الله من ابی
 المنه لله که ز پیکار رهیدیم
 شب و روز آن نکوتر که به پیش یار باشی
 ما دو سه مست خلوتی جمع شدیم این طرف
 آینه ای بزدایم از جهت منظر من
 بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم
 کالی تیشبی آپانسو، ای افندی چلبی
 ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را
 تو خود دانی که من بی تو عدم باشم عدم باشم

 » بیشتر بخوانید...
 كجاست عمر، صعود سریع اعداد است
 موسیچه از ضیافت باران گریخته
 کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
 شبانه
 بشوی احساس و عینک ها و چشمان را
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
 سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم
 گلا به روی تو
 بخود باز آ او دامان دلی گیر
 ای که دایم به خویش مغروری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می روی
دانا و بینای رهی آن سو که دانی می روی
بی همره جسم و عرض بی دام و دانه و بی غرض
از تلخکامی می رهی در کامرانی می روی
نی همچو عقل دانه چین نی همچو نفس پر ز کین
نی روح حیوان زمین تو جان جانی می روی
ای چون فلک دربافته ای همچو مه درتافته
از ره نشانی یافته در بی نشانی می روی
ای غرقه سودای او ای بیخود از صهبای او
از مدرسه اسمای او اندر معانی می روی
ای خوی تو چون آب جو داده زمین را رنگ و بو
تا کس نپندارد که تو بی ارمغانی می روی
کو سایه منصور حق تا فاش فرماید سبق
کز مستعینی می رهی در مستعانی می روی
شب کاروان ها زین جهان بر می رود تا آسمان
تو خود به تنهایی خود صد کاروانی می روی
ای آفتاب آن جهان در ذره ای چونی نهان
وی پادشاه شه نشان در پاسبانی می روی
ای بس طلسمات عجب بستی برون از روز و شب
تا چشم پندارد که تو اندر مکانی می روی
ای لطف غیبی چند تو شکل بهاری می شوی
وی عدل مطلق چند تو اندر خزانی می روی
آخر برون آ زین صور چادر برون افکن ز سر
تا چند در رنگ بشر در گله بانی می روی
ای ظاهر و پنهان چو جان وی چاکر و سلطان چو جان
کی بینمت پنهان چو جان در بی زبانی می روی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *