+ - x
 » از همین شاعر
 افتاد دل و جانم در فتنه طراری
 در این سرما و باران یار خوشتر
 چه نزدیک است جان تو به جانم
 بلندتر شده ست آفتاب انسانی
 از دور بدیده شمس دین را
 بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی
 ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم
 ای تو ز خوبی خویش آینه را مشتری
 ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی
 رو چشم جان را برگشا در بی دلان اندرنگر

 » بیشتر بخوانید...
 چه عصر است این که دین فریادی اوست
 ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد
 از اضغاث احلام یک ملاّ
 آذرخش خیال
 نمی دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
 دل در همه حال تکیه گاه است مرا
 پیش از شیوع چشم تو اینجا اجل نبود
 عارف کسی بود که به شب ای خدا کند
 مه نشین عاطفه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبله ای
که هر کجا مرده بود زنده کنم بی حیله ای
خوان روانم از کرم زنده کنم مرده بدم
کو نرگدایی تا برد از خوان لطفم زله ای
گاهی تو را در بر کنم گاهی ز زهرت پر کنم
آگاه شو آخر ز من ای در کفم چون کیله ای
گر حبه ای آید به من صد کان پرزرش کنم
دریای شیرینش کنم هر چند باشد قله ای
از تو عدم وز من کرم وز تو رضا وز من قسم
صد اطلس و اکسون نهم در پیش کرم پیله ای
هر لحظه نومید را خرمن دهم بی کشتنی
هر لحظه درویش را قربت دهم بی چله ای
چشمه شکر جوشان کنم اندر دل تنگ نیی
اندیشه های خوش نهم اندر دماغ و کله ای
می ران فرس در دین فقط ور اسب تو گردد سقط
بر جای اسب لاغری هر سو بیابی گله ای
خاموش باش و لا مگو جز آن که حق بخشد مجو
جوشان ز حلوای رضا بر جمره چون پاتیله ای
تبریز شد خلد برین از عکس روی شمس دین
هر نقش در وی حور عین هر جامه از وی حله ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *