+ - x
 » از همین شاعر
 دل چه خورده ست عجب دوش که من مخمورم
 آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن
 تیز دوم تیز دوم تا به سواران برسم
 صوفیانیم آمده در کوی تو
 دست من گیر ای پسر خوش نیستم
 بشنیده بدم که جان جانی
 هر چه آن خسرو کند شیرین کند
 جانی که ز نور مصطفی زاد
 نرم نرمک سوی رخسارش نگر
 ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم

 » بیشتر بخوانید...
 پرده از شاهد قدم بردار
 ای که در کوی خرابات مقامی داری
 از برای تو
 بی بازگشت
 خواب رندانه
 گداز گوهر دل باده ناب است شبنم را
 محاق
 مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
 چه نويسم که حال من چون است
 سیه چادر مرا پنهان ندارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از برای صلاح مجنون را
بازخوان ای حکیم افسون را
از برای علاج بی خبری
درج کن در نبیذ افیون را
چون نداری خلاص بی چون شو
تا ببینی جمال بی چون را
دل پرخون ببین تو ای ساقی
درده آن جام لعل چون خون را
زانک عقل از برای مادونی
سجده آرد ز حرص هر دون را
باده خواران به نیم جو نخرند
این دو قرص درست گردون را
نخوت عشق را ز مجنون پرس
تا که در سر چهاست مجنون را
گمرهی های عشق بردرد
صد هزاران طریق و قانون را
ای صبا تو برو بگو از من
از کرم بحر در مکنون را
گر چه از خشم گفته ای نکنم
روح بخش این حماء مسنون را
شمس تبریز موسی عهدی
در فراقت مدار هارون را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *