+ - x
 » از همین شاعر
 خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد
 قدح شکست و شرابم نماند و من مخمور
 عشق بین با عاشقان آمیخته
 شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما
 آه از این زشتان که مه رو می نمایند از نقاب
 چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان
 ای جان، چندان خوبی، نوباوه ی یعقوبی
 یا رب توبه چرا شکستم
 هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستی
 چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد

 » بیشتر بخوانید...
 بیا زرتشت
 مرگ پرنده
 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
 آوازش را تکانده بود
 اشکی در گذرگاه تاریخ
 هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
 بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
 طفل یتیم
 بگذار برگردم!
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

برگذری درنگری جز دل خوبان نبری
سر مکش ای دل که از او هر چه کنی جان نبری
تا نشوی خاک درش در نگشاید به رضا
تا نکشی خار غمش گل ز گلستان نبری
تا نکنی کوه بسی دست به لعلی نرسد
تا سوی دریا نروی گوهر و مرجان نبری
سر ننهد چرخ تو را تا که تو بی سر نشوی
کس نخرد نقد تو را تا سوی میزان نبری
تا نشوی مست خدا غم نشود از تو جدا
تا صفت گرگ دری یوسف کنعان نبری
تا تو ایازی نکنی کی همه محمود شوی
تا تو ز دیوی نرهی ملک سلیمان نبری
نعمت تن خام کند محنت تن رام کند
محنت دین تا نکشی دولت ایمان نبری
خیره میا خیره مرو جانب بازار جهان
ز آنک در این بیع و شری این ندهی آن نبری
خاک که خاکی نهلد سوسن و نسرین نشود
تا نکنی دلق کهن خلعت سلطان نبری
آه گدارو شده ای خاطر تو خوش نشود
تا نکنی کافریی مال مسلمان نبری
هیچ نبرده ست کسی مهره ز انبان جهان
رنجه مشو ز آنک تو هم مهره ز انبان نبری
مهره ز انبان نبرم گوهر ایمان ببرم
گو تو به جان بخل کنی جان بر جانان نبری
ای کشش عشق خدا می ننشیند کرمت
دست نداری ز کهان تا دل از ایشان نبری
هین بکشان هین بکشان دامن ما را به خوشان
ز آنک دلی که تو بری راه پریشان نبری
راست کنی وعده خود دست نداری ز کشش
تا همه را رقص کنان جانب میدان نبری
هیچ مگو ای لب من تا دل من باز شود
ز آنک تو تا سنگ دلی لعل بدخشان نبری
گر چه که صد شرط کنی بی همه شرطی بدهی
ز آنک تو بس بی طمعی زر به حرمدان نبری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *