+ - x
 » از همین شاعر
 امروز نگار ما نیامد
 روز طرب است و سال شادی
 بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
 یاران سحر خیزان تا صبح کی دریابد
 باده بده باد مده وز خودمان یاد مده
 در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا
 بشنیده ام که عزم سفر می کنی مکن
 ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال ها
 هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست
 آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن

 » بیشتر بخوانید...
 حریف ضرب او مرد تمام است
 ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
 بسوزد مومن از سوز و جودش
 اگر معشوق بی مهر است و گر عاشق وفا دارد
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را
 روزی برای دیدنت
 من كه مُردم زنده گی آمد سر گورم گریست
 شوی چو واقف راز قدم بدانکه قديمی
 درخت

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

هم نظری هم خبری هم قمران را قمری
هم شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری
هم سوی دولت درجی هم غم ما را فرجی
هم قدحی هم فرحی هم شب ما را سحری
هم گل سرخ و سمنی در دل گل طعنه زنی
سوی فلک حمله کنی زهره و مه را ببری
چند فلک گشت قمر تا به خودش راه دهی
چند گدازید شکر تا تو بدو درنگری
چند جنون کرد خرد در هوس سلسله ای
چند صفت گشت دلم تا تو بر او برگذری
آن قدح شاده بده دم مده و باده بده
هین که خروس سحری مانده شد از ناله گری
گر به خرابات بتان هر طرفی لاله رخی است
لاله رخا تو ز یکی لاله ستان دگری
هم تو جنون را مددی هم تو جمال خردی
تیر بلا از تو رسد هم تو بلا را سپری
چونک صلاح دل و دین مجلس دل را شد امین
مادر دولت بکند دختر جان را پدری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *