+ - x
 » از همین شاعر
 جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر
 می خرامد آفتاب خوبرویان ره کنید
 کس بی کسی نماند می دان تو این قدر
 چند روی بی خبر آخر بنگر به بام
 ای داده جان را لطف تو خوشتر ز مستی حالتی
 چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم
 دوازدهم
 در خانه دل ای جان آن کیست ایستاده
 گر ناز تو را به گفت نارم
 نفسی بهوی الحبیب فارت

 » بیشتر بخوانید...
 کابل
 شبی که قصة فانوس و باد میگفتند
 معشوقه به رنگ روزگارست
 ای دل غم این جهان فرسوده مخور
 چهاربیتی ها (بخش چهارم)
 کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن
 جرس قافله
 تو نسیتی که ببینی
 انتظار
 نوا از سینه مرغ چمن برد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

هم نظری هم خبری هم قمران را قمری
هم شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری
هم سوی دولت درجی هم غم ما را فرجی
هم قدحی هم فرحی هم شب ما را سحری
هم گل سرخ و سمنی در دل گل طعنه زنی
سوی فلک حمله کنی زهره و مه را ببری
چند فلک گشت قمر تا به خودش راه دهی
چند گدازید شکر تا تو بدو درنگری
چند جنون کرد خرد در هوس سلسله ای
چند صفت گشت دلم تا تو بر او برگذری
آن قدح شاده بده دم مده و باده بده
هین که خروس سحری مانده شد از ناله گری
گر به خرابات بتان هر طرفی لاله رخی است
لاله رخا تو ز یکی لاله ستان دگری
هم تو جنون را مددی هم تو جمال خردی
تیر بلا از تو رسد هم تو بلا را سپری
چونک صلاح دل و دین مجلس دل را شد امین
مادر دولت بکند دختر جان را پدری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *