+ - x
 » از همین شاعر
 چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را
 اتاک الصوم فی حلل السعود
 رنج تن دور از تو ای تو راحت جان های ما
 ای دل تو بگو هستم چون ماهی بر تابه
 آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایه ای
 چهل و چهارم
 بسوزانیم سودا و جنون را
 صرفه مکن صرفه مکن صرفه گدارویی بود
 بیا ای زیرک و بر گول می خند
 بر سر آتش تو، سوختم و دود نکرد

 » بیشتر بخوانید...
 دارنده چو ترکیب طبایع آراست
 هوای وصل جانام گرفته است
 نخل امید
 رقص چوب ها
 سرنوشت واژگون
 دست پلید غم
 گردون ز زمین هیچ گلی برنارد
 از میان هزارتا خود من
 به هر كجا بروی دیگری! غریبه تری!
 میلاد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

ای دل سرگشته شده در طلب یاوه روی
چند بگفتم که مده دل به کسی بی گروی
بر سر شطرنج بتی جامه کنی کیسه بری
با چو منی ساده دلی خیره سری خیره شوی
برد همه رخت مرا نیست مرا برگ کهی
آنک ز گنج زر او من نرسیدم به جوی
تا بخورد تا ببرد جان مرا عشق کهن
آن کهنی کو دهدم هر نفسی جان نوی
آن کهنی نوصفتی همچو خدا بی جهتی
خوش گهری خوش نظری خوش خبری خوش شنوی
خرمن گل گشت جهان از رخت ای سرو روان
دشمن تو جو دروی یار تو گندم دروی
جذب کن ای بادصفت آب وجود همه را
برکش خورشیدصفت شبنمه ای رازگوی
ای تو چو خورشید ولی نی چو تفش داغ کنی
ای چو صبا بالطفی نی چو صبا خیره دوی
گر صفتی در دل من کژ شود آن را تو بکن
شاخ کژی را بکند صاحب بستان به خوی
گر چه شود خانه دین رخنه ز موش حسدی
موش کی باشد برمد از دم گربه به موی
سبز شود آب و گلی چون دهدش وصل دلی
دلبر و دل جمع شدند لیک نباشند دوی
پیشتر آ تا که نه من مانم این جا نه سخن
ظلمت هستی چه زند پیش صبوح چو تویی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *