+ - x
 » از همین شاعر
 خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری
 مستی سلامت می کند پنهان پیامت می کند
 دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن
 من ز گوش او بدزدم حلقه یی دیگر نهان
 اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی
 چند گریزی ای قمر هر طرفی ز کوی من
 ای وصل تو اصل شادمانی
 چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست
 کجا شد عهد و پیمانی که می کردی نمی گویی
 اگر حریف منی پس بگو که دوش چه بود

 » بیشتر بخوانید...
 حسرت فروش
 کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
 یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان
 نقاب عارض گلجوش کرده ای ما را
 ای سرو ناز حسن که خوش می روی به ناز
 به ما ای لاله خود را وانمودی
 صبح است و ژاله می چکد از ابر بهمنی
 مادر
 دوباره خسته خسته است و سوی كار می رود
 آن قصر که با چرخ همیزد پهلو

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

ای دل سرگشته شده در طلب یاوه روی
چند بگفتم که مده دل به کسی بی گروی
بر سر شطرنج بتی جامه کنی کیسه بری
با چو منی ساده دلی خیره سری خیره شوی
برد همه رخت مرا نیست مرا برگ کهی
آنک ز گنج زر او من نرسیدم به جوی
تا بخورد تا ببرد جان مرا عشق کهن
آن کهنی کو دهدم هر نفسی جان نوی
آن کهنی نوصفتی همچو خدا بی جهتی
خوش گهری خوش نظری خوش خبری خوش شنوی
خرمن گل گشت جهان از رخت ای سرو روان
دشمن تو جو دروی یار تو گندم دروی
جذب کن ای بادصفت آب وجود همه را
برکش خورشیدصفت شبنمه ای رازگوی
ای تو چو خورشید ولی نی چو تفش داغ کنی
ای چو صبا بالطفی نی چو صبا خیره دوی
گر صفتی در دل من کژ شود آن را تو بکن
شاخ کژی را بکند صاحب بستان به خوی
گر چه شود خانه دین رخنه ز موش حسدی
موش کی باشد برمد از دم گربه به موی
سبز شود آب و گلی چون دهدش وصل دلی
دلبر و دل جمع شدند لیک نباشند دوی
پیشتر آ تا که نه من مانم این جا نه سخن
ظلمت هستی چه زند پیش صبوح چو تویی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *