+ - x
 » از همین شاعر
 همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
 رو چشم جان را برگشا در بی دلان اندرنگر
 هیج نومی و نفی ریح علی الغور هفا
 نشانت کی جوید که تو بی نشانی
 فخر جمله ساقیانی ساغرت در کار باد
 ای صوفیان عشق بدرید خرقه ها
 یا ملک المبعث والمحشر
 رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار
 چهل و سوم
 الا ای شمع گریان گرم می سوز

 » بیشتر بخوانید...
 تا بر لب من آه شرر باری هست
 بودن
 شعر های مصطفا هزاره
 نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را
 ای درد تو آرام دل من
 نسیمی مژده یی آورده امشب
 فقط خواب
 دلم رمیده لولی وشیست شورانگیز
 دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
 آزادی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

ای دل سرگشته شده در طلب یاوه روی
چند بگفتم که مده دل به کسی بی گروی
بر سر شطرنج بتی جامه کنی کیسه بری
با چو منی ساده دلی خیره سری خیره شوی
برد همه رخت مرا نیست مرا برگ کهی
آنک ز گنج زر او من نرسیدم به جوی
تا بخورد تا ببرد جان مرا عشق کهن
آن کهنی کو دهدم هر نفسی جان نوی
آن کهنی نوصفتی همچو خدا بی جهتی
خوش گهری خوش نظری خوش خبری خوش شنوی
خرمن گل گشت جهان از رخت ای سرو روان
دشمن تو جو دروی یار تو گندم دروی
جذب کن ای بادصفت آب وجود همه را
برکش خورشیدصفت شبنمه ای رازگوی
ای تو چو خورشید ولی نی چو تفش داغ کنی
ای چو صبا بالطفی نی چو صبا خیره دوی
گر صفتی در دل من کژ شود آن را تو بکن
شاخ کژی را بکند صاحب بستان به خوی
گر چه شود خانه دین رخنه ز موش حسدی
موش کی باشد برمد از دم گربه به موی
سبز شود آب و گلی چون دهدش وصل دلی
دلبر و دل جمع شدند لیک نباشند دوی
پیشتر آ تا که نه من مانم این جا نه سخن
ظلمت هستی چه زند پیش صبوح چو تویی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *