+ - x
 » از همین شاعر
 خلق می جنبند مانا روز شد
 در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا
 چه باشد پیشه عاشق بجز دیوانگی کردن
 بوی کباب داری تو نیز دل کبابی
 عید نمای عید را ای تو هلال عید من
 ز شمس دین طرب نوبهار بازآید
 مست گشتم ز ذوق دشنامش
 چون زخمه رجا را بر تار می کشانی
 ای تو پناه همه روز محن
 چه شدی گر تو همچون من شدییی عاشق ای فتا

 » بیشتر بخوانید...
 بعد از هزار سال دلم را بلد نشد
 بر گیر پیاله و سبو ای دلجوی
 تکدرخت شرقی
 دری و فارسی
 نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد
 همسفر
 جستجوی تو
 شبانه
 ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
 ضمیر عصر حاضر بی نقاب است

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

ای دل سرگشته شده در طلب یاوه روی
چند بگفتم که مده دل به کسی بی گروی
بر سر شطرنج بتی جامه کنی کیسه بری
با چو منی ساده دلی خیره سری خیره شوی
برد همه رخت مرا نیست مرا برگ کهی
آنک ز گنج زر او من نرسیدم به جوی
تا بخورد تا ببرد جان مرا عشق کهن
آن کهنی کو دهدم هر نفسی جان نوی
آن کهنی نوصفتی همچو خدا بی جهتی
خوش گهری خوش نظری خوش خبری خوش شنوی
خرمن گل گشت جهان از رخت ای سرو روان
دشمن تو جو دروی یار تو گندم دروی
جذب کن ای بادصفت آب وجود همه را
برکش خورشیدصفت شبنمه ای رازگوی
ای تو چو خورشید ولی نی چو تفش داغ کنی
ای چو صبا بالطفی نی چو صبا خیره دوی
گر صفتی در دل من کژ شود آن را تو بکن
شاخ کژی را بکند صاحب بستان به خوی
گر چه شود خانه دین رخنه ز موش حسدی
موش کی باشد برمد از دم گربه به موی
سبز شود آب و گلی چون دهدش وصل دلی
دلبر و دل جمع شدند لیک نباشند دوی
پیشتر آ تا که نه من مانم این جا نه سخن
ظلمت هستی چه زند پیش صبوح چو تویی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *