+ - x
 » از همین شاعر
 گر ندید آن شاد جان این گلستان را شاد چیست
 این طریق دارهم یا سندی و سیدی
 اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
 در کوی کی می گردی ای خواجه چه می خواهی
 ایا مربی جان از صداع جان چونی
 اندرآ ای اصل اصل شادمانی شاد باش
 مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی
 هر کی بالاست مر او را چه غمست
 برخیز و صبوح را برانگیز
 که بوده است تو را دوش یار و همخوابه

 » بیشتر بخوانید...
 یک جرعه می کهن ز ملکی نو به
 آن خانه...
 گاهی بر جنازۀ دختر جوانی می گریم
 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
 ای جان من بیاد لبت تشنه بر شراب
 روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
 موج پوشید روی دریا را
 مقام شوق بی صدق و یقین نیست
 آنانکه محیط فضل و آداب شدند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باز چه شد تو را دلا باز چه مکر اندری
یک نفسی چو بازی و یک نفسی کبوتری
همچو دعای صالحان دی سوی اوج می شدی
باز چو نور اختران سوی حضیض می پری
کشت مرا به جان تو حیله و داستان تو
سیل تو می کشد مرا تا به کجام می بری
از رحموت گشته ای در رهبوت رفته ای
تا دم مهر نشنوی تا سوی دوست ننگری
گر سبکی کند دلم خنده زنی که هین بپر
چونک به خود فروروم طعنه زنی که لنگری
خنده کنم تو گوییم چون سر پخته خنده زن
گریه کنم تو گوییم چون بن کوزه می گری
ترک تویی ز هندوان چهره ترک کم طلب
ز آنک نداد هند را صورت ترک تنگری
خنده نصیب ماه شد گریه نصیب ابر شد
بخت بداد خاک را تابش زر جعفری
حسن ز دلبران طلب درد ز عاشقان طلب
چهره زرد جو ز من وز رخ خویش احمری
من چو کمینه بنده ام خاک شوم ستم کشم
تو ملکی و زیبدت سرکشی و ستمگری
مست و خوشم کن آنگهی رقص و خوشی طلب ز من
در دهنم بنه شکر چون ترشی نمی خوری
دیگ توام خوشی دهم چونک ابای خوش پزی
ور ترشی پزی ز من هم ترشی برآوری
دیو شود فرشته ای چون نگری در او تو خوش
ای پرییی که از رخت بوی نمی برد پری
سحر چرا حرام شد ز آنک به عهد حسن تو
حیف بود که هر خسی لاف زند ز ساحری
ای دل چون عتاب و غم هست نشان مهر او
ترک عتاب اگر کند دانک بود ز تو بری
ای تبریز شمس دین خسرو شمس مشرقت
پرتو نور آن سری عاریتی است ای سری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *