+ - x
 » از همین شاعر
 پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من
 ز شمس دین طرب نوبهار بازآید
 امروز شهر ما را صد رونقست و جانست
 ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
 روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید
 تو از خواری همی نالی نمی بینی عنایت ها
 ای مطرب دل برای یاری را
 ای خدا از عاشقان خشنود باد
 پانزدهم
 آن را که در آخرش خری هست

 » بیشتر بخوانید...
 خار غفلت می نشانی در ریاض دل چرا
 ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
 به اين تمکين که ساقی باده در پيمانه ميريزد
 مرهون بعثت
 تشناب سالاری
 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
 نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم
 همسفر
 ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب
 گفتا برون شدی به تماشای ماه نو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دل بی قرار من راست بگو چه گوهری
آتشیی تو آبیی آدمیی تو یا پری
از چه طرف رسیده ای وز چه غذا چریده ای
سوی فنا چه دیده ای سوی فنا چه می پری
بیخ مرا چه می کنی قصد فنا چه می کنی
راه خرد چه می زنی پرده خود چه می دری
هر حیوان و جانور از عدمند بر حذر
جز تو که رخت خویش را سوی عدم همی بری
گرم و شتاب می روی مست و خراب می روی
گوش به پند کی نهی عشوه خلق کی خوری
از سر کوه این جهان سیل تویی روان روان
جانب بحر لامکان از دم من روانتری
باغ و بهار خیره سر کز چه نسیم می وزی
سوسن و سرو مست تو تا چه گلی چه عبهری
بانک دفی که صنج او نیست حریف چنبرش
درنرود به گوش ما چون هذیان کافری
موسی عشق تو مرا گفت که لامساس شو
چون نگریزم از همه چون نرمم ز سامری
از همه من گریختم گر چه میان مردمم
چون به میان خاک کان نقده زر جعفری
گر دو هزار بار زر نعره زند که من زرم
تا نرود ز کان برون نیست کسیش مشتری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *