+ - x
 » از همین شاعر
 زان شاهد شکرلب زان ساقی خوش مذهب
 چند اندر میان غوغایی
 فرست باده ی جان را به رسم دلداری
 ساقیا شد عقل ها هم خانه دیوانگی
 با دل گفتم چرا چنینی
 هم نظری هم خبری هم قمران را قمری
 در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد
 عجب دلی که به عشق بت است پیوسته
 بانگ برآمد ز خرابات من
 عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد

 » بیشتر بخوانید...
 هستی به تپش رفت و اثر نیست نفس را
 ای که بودی چند روزی خوبرو، مويت چه شد؟
 روضه خلد برین خلوت درویشان است
 همسفر
 ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
 احمد الله علی معدله السلطان
 من که از آتش دل چون خم می در جوشم
 راز من
 خزف و گهر
 دوبیتی های هزارگی بخش دوم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دل بی قرار من راست بگو چه گوهری
آتشیی تو آبیی آدمیی تو یا پری
از چه طرف رسیده ای وز چه غذا چریده ای
سوی فنا چه دیده ای سوی فنا چه می پری
بیخ مرا چه می کنی قصد فنا چه می کنی
راه خرد چه می زنی پرده خود چه می دری
هر حیوان و جانور از عدمند بر حذر
جز تو که رخت خویش را سوی عدم همی بری
گرم و شتاب می روی مست و خراب می روی
گوش به پند کی نهی عشوه خلق کی خوری
از سر کوه این جهان سیل تویی روان روان
جانب بحر لامکان از دم من روانتری
باغ و بهار خیره سر کز چه نسیم می وزی
سوسن و سرو مست تو تا چه گلی چه عبهری
بانک دفی که صنج او نیست حریف چنبرش
درنرود به گوش ما چون هذیان کافری
موسی عشق تو مرا گفت که لامساس شو
چون نگریزم از همه چون نرمم ز سامری
از همه من گریختم گر چه میان مردمم
چون به میان خاک کان نقده زر جعفری
گر دو هزار بار زر نعره زند که من زرم
تا نرود ز کان برون نیست کسیش مشتری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *