+ - x
 » از همین شاعر
 بت بی نقش و نگارم جز تو یار ندارم
 لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار
 ز فرزین بند آن رخ من چه شهماتم چه شهماتم
 گر آتش دل بر زند، بر مؤمن و کافر زند
 بیا تا عاشقی از سر بگیریم
 سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را
 بیست و یکم
 بستان قدح از دستم ای مست که من مستم
 بغداد همانست که دیدی و شنیدی
 عشق جانان مرا ز جان ببرید

 » بیشتر بخوانید...
 تا آسمان دلش سر و سامان گرفته است
 سرگذشت
 بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
 گفته بودی شهرِ دل را بازسازی می­کنی
 ارجعی زآمدنش طبل و لوا دار بود
 گر فریبد مردم چشمم بیاری بارها
 تن کهنه قصر بلخم
 حنجر و گوش و نگاه
 دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
 ای که بودی چند روزی خوبرو، مويت چه شد؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل بر ما شدست دلبر ما
گل ما بی حدست و شکر ما
ما همیشه میان گلشکریم
زان دل ما قویست در بر ما
زهره دارد حوادث طبعی
که بگردد بگرد لشکر ما
ما به پر می پریم سوی فلک
زانک عرشیست اصل جوهر ما
ساکنان فلک بخور کنند
از صفات خوش معنبر ما
همه نسرین و ارغوان و گلست
بر زمین شاهراه کشور ما
نه بخندد نه بشکفد عالم
بی نسیم دم منور ما
ذره های هوا پذیرد روح
از دم عشق روح پرور ما
گوش ها گشته اند محرم غیب
از زبان و دل سخنور ما
شمس تبریز ابرسوز شدست
سایه اش کم مباد از سر ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *