+ - x
 » از همین شاعر
 ما قحطیان تشنه و بسیارخواره ایم
 نومید مشو جانا کاومید پدید آمد
 ای دلی کز گلشکر پرورده ای
 نگشتم از تو هرگز ای صنم سیر
 هر چه دلبر کرد ناخوش چون بود
 چو در دل پای بنهادی بشد از دست اندیشه
 انجیرفروش را چه بهتر
 دیدم رخ خوب گلشنی را
 دوش می گفت جانم کی سپهر معظم
 ز بامداد دلم می جهد به سودایی

 » بیشتر بخوانید...
 جز در تو . اسراری نمانده است
 به غير از آستانت جا ندارم
 چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
 دوبیتی های هزارگی بخش چهارم
 نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
 خروش خاک خراسان
 غزل آخرین انزوا
 ز چشمی که چون چشمه آرزو
 بر چشم تو عالم ارچه می آرایند
 خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی
نم ندهی به کشت من آب به این و آن دهی
جان منی و یار من دولت پایدار من
باغ من و بهار من باغ مرا خزان دهی
یا جهت ستیز من یا جهت گریز من
وقت نبات ریز من وعده و امتحان دهی
عود که جود می کند بهر تو دود می کند
شیر سجود می کند چون به سگ استخوان دهی
برگذرم ز نه فلک گر گذری به کوی من
پای نهم بر آسمان گر به سرم امان دهی
عقل و خرد فقیر تو پرورشش ز شیر تو
چون نشود ز تیر تو آنک بدو کمان دهی
در دو جهان بننگرد آنک بدو تو بنگری
خسرو خسروان شود گر به گدا تو نان دهی
جمله تن شکر شود هر که بدو شکر دهی
لقمه کند دو کون را آنک تواش دهان دهی
گشتم جمله شهرها نیست شکر مگر تو را
با تو مکیس چون کنم گر تو شکر گران دهی
گه بکشی گران دهی گه همه رایگان دهی
یک نفسی چنین دهی یک نفسی چنان دهی
مفخر مهر و مشتری در تبریز شمس دین
زنده شود دل قمر گر به قمر قران دهی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *