+ - x
 » از همین شاعر
 تو چه دانی که ما چه مرغانیم
 صنما چونک فریبی همه عیار فریبی
 رسم نو بین که شهریار نهاد
 هان ای طبیب عاشقان دستی فروکش بر برم
 بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری
 چشم پرنور که مست نظر جانانست
 خلقان همه نیکند جز این تن که گزیدیم
 پیشتر آ پیشتر ای بوالوفا
 در خانه غم بودن از همت دون باشد
 رندان همه جمعند در این دیر مغانه

 » بیشتر بخوانید...
 وقتی که شعر وسوسه انگیز می شود
 مهاجر چیست؟
 بهار
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 به جان پیر خرابات و حق صحبت او
 خوشدل کسيکه شد ز ازل آشنای دل
 حیرت پرست
 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
 حافظ
 به آن لبهای خندان کار دارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی
آتش عشق درزده تا نبود عمارتی
ز آنک عمارت ار بود سایه کند وجود را
سایه ز آفتاب او کی نگرد شرارتی
روح که سایگی بود سرد و ملول و بی طرب
منتظرک نشسته او تا که رسد بشارتی
جان که در آفتاب شد هر گنهی که او کند
برق زد از گناه او هر طرفی کفارتی
شعله آفتاب را بر که و بر زمین است رنگ
نیست بدید در هوا از لطف و طهارتی
جان به مثال ذره ها رقص کنان در آفتاب
نورپذیریش نگر لعل وش و مهارتی
جان چو سنگ می دهد جان چو لعل می خرد
رقص کنان ترانه زن گشته که خوش تجارتی
قرص فلک درآید و روی به گوش جان ها
سر ازل بگویدش بی سخن و عبارتی
آنک به هر دمی نهان شعله زند به روح بر
آن دل و زهره کو کز آن دم بزند اشارتی
محرم حق شمس دین ای تبریز را تو شه
کشته عشق خویش را شاه ازل زیارتی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *