+ - x
 » از همین شاعر
 ای بداده دیده های خلق را حیرانیی
 حریف جنگ گزیند تو هم درآ در جنگ
 ای خدا از عاشقان خشنود باد
 در این سلام مرا با تو دار و گیر جداست
 یک روز مرا بر لب خود میر نکردی
 چهل و سوم
 مال است و زر است مکسب تن
 یار آمد به صلح ای اصحاب
 سراندازان همی آیی نگارین جگرخواره
 آن کس که ز تو نشان ندارد

 » بیشتر بخوانید...
 باور و آرزو
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 یک عُمر، گپ مفت ز هر شحنه خریدیم
 نازنین بلقیس
 تا تار کاکلت دارد به عاشق تارها
 ای کاش
 سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
 از سر کوی تو هر کو به ملالت برود
 مسلمانی که داند رمز دین را
 نگاهش نقشبند کافری ها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی
آتش عشق درزده تا نبود عمارتی
ز آنک عمارت ار بود سایه کند وجود را
سایه ز آفتاب او کی نگرد شرارتی
روح که سایگی بود سرد و ملول و بی طرب
منتظرک نشسته او تا که رسد بشارتی
جان که در آفتاب شد هر گنهی که او کند
برق زد از گناه او هر طرفی کفارتی
شعله آفتاب را بر که و بر زمین است رنگ
نیست بدید در هوا از لطف و طهارتی
جان به مثال ذره ها رقص کنان در آفتاب
نورپذیریش نگر لعل وش و مهارتی
جان چو سنگ می دهد جان چو لعل می خرد
رقص کنان ترانه زن گشته که خوش تجارتی
قرص فلک درآید و روی به گوش جان ها
سر ازل بگویدش بی سخن و عبارتی
آنک به هر دمی نهان شعله زند به روح بر
آن دل و زهره کو کز آن دم بزند اشارتی
محرم حق شمس دین ای تبریز را تو شه
کشته عشق خویش را شاه ازل زیارتی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *