+ - x
 » از همین شاعر
 نمی گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو
 چشمم همی پرد مگر آن یار می رسد
 امروز خوشم با تو جان تو و فردا هم
 چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا
 به خانه خانه می آرد چو بیذق شاه جان ما را
 نظاره چه می آیی در حلقه بیداری
 جای دگر بوده ای زانک تهی روده ای
 ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف
 برانید، برانید که تا باز نمانید
 ای جان گذرکرده از این گنبد ناری

 » بیشتر بخوانید...
 الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
 نه تبار زير و بم آشنا شده دست پرده نواز ما
 دل آن باشد که آرامی ندارد
 عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
 یک دامن بهار
 زمانه کار او را میبرد پیش
 صبح است ز خرمی جهان می خندد
 کمترین بنده بود مهر گل روی ترا
 دستگیری پدرانه یا مردسالاری تجربی
 ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری
برف تو بفسراندت گر تو تنور آذری
آنک نجوشد او به خود جوش تو را تبه کند
و آنک ندارد آذری ناید از او برادری
فربهیش به دست جو غره مشو به پشم او
آن سر و سبلتش مبین جان وی است لاغری
گر خوشی است این نوا برجه و گرم پیش آ
سر تو چنین چنین مکن مشنو سست و سرسری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *