+ - x
 » از همین شاعر
 چون در عدم آییم و سر از یار برآریم
 اگر چرخ وجود من ازین گردش فرو ماند
 ای شاه تو ترکی عجمی وار چرایی
 مطرب عاشقان بجنبان تار
 چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان
 هر شب که بود قاعده سفره نهادن
 عاشقان را مژده ای از سرفراز راستین
 ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم
 آن را که به لطف سر بخاری
 مجوی شادی چون در غمست میل نگار

 » بیشتر بخوانید...
 بشر تا از مقام خود فتاد است
 ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است
 گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
 تصویرها
 از گورها بگیرید اینک سراغ ما را
 کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
 مگو که غربت این باغ را تماشا نیست
 چو گل هر دم به بویت جامه در تن
 درخت تو گر بار دانش بگیرد
 در باد چون سنگ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی گردی
مگر تو فکر منحوسی که جز بر غم نمی گردی
چو آمد موسی عمران چرا از آل فرعونی
چو آمد عیسی خوش دم چرا همدم نمی گردی
چو با حق عهدها بستی ز سستی عهد بشکستی
چو قول عهد جانبازان چرا محکم نمی گردی
میان خاک چون موشان به هر مطبخ رهی سازی
چرا مانند سلطانان بر این طارم نمی گردی
چرا چون حلقه بر درها برای بانگ و آوازی
چرا در حلقه مردان دمی محرم نمی گردی
چگونه بسته بگشاید چو دشمن دار مفتاحی
چگونه خسته به گردد چو بر مرهم نمی گردی
سر آنگه سر بود ای جان که خاک راه او باشد
ز عشق رایتش ای سر چرا پرچم نمی گردی
چرا چون ابر بی باران به پیش مه ترنجیدی
چرا همچون مه تابان بر این عالم نمی گردی
قلم آن جا نهد دستش که کم بیند در او حرفی
چرا از عشق تصحیحش تو حرفی کم نمی گردی
گلستان و گل و ریحان نروید جز ز دست تو
دو چشمه داری ای چهره چرا پرنم نمی گردی
چو طوافان گردونی همی گردند بر آدم
مگر ابلیس ملعونی که بر آدم نمی گردی
اگر خلوت نمی گیری چرا خامش نمی باشی
اگر کعبه نه ای باری چرا زمزم نمی گردی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *