+ - x
 » از همین شاعر
 دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال
 ز فرزین بند آن رخ من چه شهماتم چه شهماتم
 دلا تو شهد منه در دهان رنجوران
 ای خدا این وصل را هجران مکن
 من و تو دوش شب بیدار بودیم
 آن خواجه را در کوی ما در گل فرو رفتست پا
 ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گرد نان
 از ورای سر دل بین شیوه ها
 ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند
 هله صیاد نگویی که چه دام است و چه دانه

 » بیشتر بخوانید...
 مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
 نرگس مستانه
 بود آیا که در میکده ها بگشایند
 بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
 اعتماد
 باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
 مسلمانی که داند رمز دین را
 انتظارت از دل و جان داشتم، دارم هنوز*
 چندان که نگاه می کنم هر سویی
 می وزد باد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی گردی
مگر تو فکر منحوسی که جز بر غم نمی گردی
چو آمد موسی عمران چرا از آل فرعونی
چو آمد عیسی خوش دم چرا همدم نمی گردی
چو با حق عهدها بستی ز سستی عهد بشکستی
چو قول عهد جانبازان چرا محکم نمی گردی
میان خاک چون موشان به هر مطبخ رهی سازی
چرا مانند سلطانان بر این طارم نمی گردی
چرا چون حلقه بر درها برای بانگ و آوازی
چرا در حلقه مردان دمی محرم نمی گردی
چگونه بسته بگشاید چو دشمن دار مفتاحی
چگونه خسته به گردد چو بر مرهم نمی گردی
سر آنگه سر بود ای جان که خاک راه او باشد
ز عشق رایتش ای سر چرا پرچم نمی گردی
چرا چون ابر بی باران به پیش مه ترنجیدی
چرا همچون مه تابان بر این عالم نمی گردی
قلم آن جا نهد دستش که کم بیند در او حرفی
چرا از عشق تصحیحش تو حرفی کم نمی گردی
گلستان و گل و ریحان نروید جز ز دست تو
دو چشمه داری ای چهره چرا پرنم نمی گردی
چو طوافان گردونی همی گردند بر آدم
مگر ابلیس ملعونی که بر آدم نمی گردی
اگر خلوت نمی گیری چرا خامش نمی باشی
اگر کعبه نه ای باری چرا زمزم نمی گردی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *