+ - x
 » از همین شاعر
 ای گل تو را اگر چه رخسار نازکست
 خبر کن ای ستاره یار ما را
 در فروبند که ما عاشق این میکده ایم
 هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانی
 اگر تو همره بلبل ز بهر گلزاری
 کاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنم
 مفروشید کمان و زره و تیغ زنان را
 ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی
 خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری
 دیدی که چه کرد آن پری رو

 » بیشتر بخوانید...
 دلت گرفته؟ از این پنجره بزن بیرون
 ترا با خرقه و عمامه کاری
 امشب که در آیینه مرورم کردی
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
 آرزوی رفته
 داری خبر که از دل و جان می پرستمت
 رهروان روز
 عشق بشر
 دو رباعی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امیر دل همی گوید تو را گر تو دلی داری
که عاشق باش تا گیری ز نان و جامه بیزاری
تو را گر قحط نان باشد کند عشق تو خبازی
وگر گم گشت دستارت کند عشق تو دستاری
ببین بی نان و بی جامه خوش و طیار و خودکامه
ملایک را و جان ها را بر این ایوان زنگاری
چو زین لوت و از این فرنی شود آزاد و مستغنی
پی ملکی دگر افتد تو را اندیشه و زاری
وگر دربند نان مانی بیاید یار روحانی
تو را گوید که یاری کن نیاری کردنش یاری
عصای عشق از خارا کند چشمه روان ما را
تو زین جوع البقر یارا مکن زین بیش بقاری
فروریزد سخن در دل مرا هر یک کند لابه
که اول من برون آیم خمش مانم ز بسیاری
الا یا صاحب الدار رایت الحسن فی جاری
فاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری
چو من تازی همی گویم به گوشم پارسی گوید
مگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی آری
نکردی جرم ای مه رو ولی انعام عام او
به هر باغی گلی سازد که تا نبود کسی عاری
غلامان دارد او رومی غلامان دارد او زنگی
به نوبت روی بنماید به هندو و به ترکاری
غلام رومیش شادی غلام زنگیش انده
دمی این را دمی آن را دهد فرمان و سالاری
همه روی زمین نبود حریف آفتاب و مه
به شب پشت زمین روشن شود روی زمین تاری
شب این روز آن باشد فراق آن وصال این
قدح در دور می گردد ز صحت ها و بیماری
گرت نبود شبی نوبت مبر گندم از این طاحون
که بسیار آسیا بینی که نبود جوی او جاری
چو من قشر سخن گفتم بگو ای نغز مغزش را
که تا دریا بیاموزد درافشانی و درباری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *