+ - x
 » از همین شاعر
 در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
 خلق را زیر گنبد دوار
 نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان
 ز زندان خلق را آزاد کردم
 به جان تو که بگویی وطن کجا داری
 هم به بر این بت زیبا خوشکست
 ننگ هر قافله در شش دره ابلیسی
 آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن
 هلا ای آب حیوان از نوایی
 هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان ها

 » بیشتر بخوانید...
 گویند هر آن کسان که با پرهیزند
 امشب ای دختر انگور به بالین تو ام
 یا خیره می شویم به رنگ پیاله ها
 هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
 دو صد دانا درین محفل سخن گفت
 بسوز
 آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی
 آیینه شکسته
 هر صبح از سلام تو آغاز میشوم
 دوبیتی های هزارگی بخش ششم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی
فنا شد چرخ و گردان شد ز نور پاک دولابی
نبود آن شهر جز سودا بنی آدم در او شیدا
برست از دی و از فردا چو شد بیدار از خوابی
چو جوشید آب بادی شد که هر که را بپراند
چو کاهش پیش باد تند باسهمی و باتابی
چو که ها را شکافانید کان ها را پدید آرد
ببینی لعل اندر لعل می تابد چو مهتابی
در آن تابش ببینی تو یکی مه روی چینی تو
دو دست هجر او پرخون مثال دست قصابی
ز بوی خون دست او همه ارواح مست او
همه افلاک پست او زهی بالطف وهابی
مثال کشتنش باشد چو انگوری که کوبندش
که تا فانی شود باقی شود انگور دوشابی
اگر چه صد هزار انگور کوبی یک بود جمله
چو وا شد جانب توحید جان را این چنین بابی
بیاید شمس تبریزی بگیرد دست آن جان را
در انگشتش کند خاتم دهد ملکی و اسبابی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *