+ - x
 » از همین شاعر
 تو آب روشنی تو در این آب گل مکن
 من از کجا پند از کجا؟ باده بگردان ساقیا
 رو چشم جان را برگشا در بی دلان اندرنگر
 اگر چه شرط نهادیم و امتحان کردیم
 یا مخجل البدر اشرقنا بلالا
 ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را
 تو جام عشق را بستان و می رو
 ای آنک جمله عالم از توست یک نشانی
 ای صوفیان عشق بدرید خرقه ها
 ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما

 » بیشتر بخوانید...
 زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
 کُله از سر فرو افتد به وقت دست و پا بوسی
 افسوس که جان دارم و جانانه ندارم
 بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد
 هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را
 مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان
 بازسازی
 دگراندیش
 ای درد تو آرام دل من
 اگر چه باده فرح بخش و باد گل بیز است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مروت نیست در سرها که اندازند دستاری
کجا گیرد نظام ای جان به صرفه خشک بازاری
رها کن گرگ خونی را که رو نارد بدان صیدی
رها کن صرفه جویی را که برناید بدین کاری
چه باشد زر چه باشد جان چه باشد گوهر و مرجان
چو نبود خرج سودایی فدای خوبی یاری
ز بخل ار طوق زر دارم مرا غلی بود غلی
وگر خلخال زر دارم مرا خاری بود خاری
برو ای شاخ بی میوه تهی می گرد چون چرخی
شدستی پاسبان زر هلا می پیچ چون ماری
تو زر سرخ می گویش که او زرد است و رنجوری
تو خواجه شهر می خوانش که او را نیست شلواری
چرا از بهر همدردان نبازم سیم چون مردان
چرا چون شربت شافی نباشم نوش بیماری
نتانم بد کم از چنگی حریف هر دل تنگی
غذای گوش ها گشته به هر زخمی و هر تاری
نتانم بد کم از باده ز ینبوع طرب زاده
صلای عیش می گوید به هر مخمور و خماری
کرم آموز تو یارا ز سنگ مرمر و خارا
که می جوشد ز هر عرقش عطابخشی و ایثاری
چگونه میر و سرهنگی که ننگ صخره و سنگی
چگونه شیر حق باشد اسیر نفس سگساری
خمش کردم که رب دین نهان ها را کند تعیین
نماید شاخ زشتش را وگر چه هست ستاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *