+ - x
 » از همین شاعر
 چه حریصی که مرا بی خور و بی خواب کنی
 خدمت بی دوستی را قدر و قیمت هست نیست
 ای مونس ما خواجه ابوبکر ربابی
 باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد
 آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
 قبله امروز جز شهنشه نیست
 امروز جمال تو بر دیده مبارک باد
 یا ربا این لطف ها را از لبش پاینده دار
 ساقیان سرمست در کار آمدند
 ای محو عشق گشته جانی و چیز دیگر

 » بیشتر بخوانید...
 باز شد روزنی از گلشن شیراز به من
 دل از من برد و روی از من نهان کرد
 سیه چارد سرم افکنده منبر
 خودی را از وجود حق وجودی
 تا بر رخ تو نظاره کردم
 تصویرها
 چو از دل عشق رفت آزار آید
 آواز شبانه برای کوچه ها
 یا رب آن یوسف گم گشته به من بازرسان
 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مگر دانید با دلبر به حق صحبت و یاری
هر آنچ دوش می گفتم ز بی خویشی و بیماری
وگر ناگه قضاء الله از این ها بشنود آن مه
خود او داند که سودایی چه گوید در شب تاری
چو نبود عقل در خانه پریشان باشد افسانه
گهی زیر و گهی بالا گهی جنگ و گهی زاری
اگر شور مرا یزدان کند توزیع بر عالم
نبینی هیچ یک عاقل شوند از عقل ها عاری
مگر ای عقل تو بر من همه وسواس می ریزی
مگر ای ابر تو بر من شراب شور می باری
مسلمانان مسلمانان شما دل ها نگهدارید
مگردا کس به گرد من نه نظاره نه دلداری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *