+ - x
 » از همین شاعر
 ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام
 بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
 ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده
 طرب اندر طرب است او که در عقل شکست او
 سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش
 بلندتر شده ست آفتاب انسانی
 بخند بر همه عالم که جای خنده تو راست
 مهره ای از جان ربودم بی دهان و بی دهان
 گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی
 گرم درآ و دم مده ساقی بردبار من

 » بیشتر بخوانید...
 برچید مهر دامن زربفت و خون گریست
 دنیا دوباره روی سرم پا به پای تو
 نهنگی بچه خود را چه خوش گفت
 پاییز
 کیست بردارد ز اهل معرفت ناز تو را
 چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست
 نسیم شانه کند زلف موج دریا را
 چراغ گل
 راز آفرینش
 همچو سر روان جريده برو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغا پوسی
بزن ای باد بر زلفش که ای زیبا اغا پوسی
گر این جایی گر آن جایی وگر آیی وگر نایی
همه قندی و حلوایی زهی حلوا اغا پوسی
ملامت نشنوم هرگز نگردم در طلب عاجز
نباشد عشق بازیچه بیا حقا اغا پوسی
اگر در خاک بنهندم تویی دلدار و دلبندم
وگر بر چرخ آرندم از آن بالا اغا پوسی
اگر بالای که باشم چو رهبان عشق تو جویم
وگر در قعر دریاام در آن دریا اغا پوسی
ز تاب روی تو ماها ز احسان های تو شاها
شده زندان مرا صحرا در آن صحرا اغا پوسی
چو مست دیدن اویم دو دست از شرم واشویم
بگیرم در رهش گویم که ای مولا اغا پوسی
دلارام خوش روشن ستیزه می کند با من
بیار ای اشک و بر وی زن بگو ایلا اغا پوسی
تو را هر جان همی جوید که تا پای تو را بوسد
ندارد زهره تا گوید بیا این جا اغا پوسی
وگر از بنده سیرابی بگیری خشم و دیر آیی
بماند بی کس و تنها تو را تنها اغا پوسی
بیا ای باغ و ای گلشن بیا ای سرو و ای سوسن
برای کوری دشمن بگو ما را اغا پوسی
بیا پهلوی من بنشین به رسم و عادت پیشین
بجنبان آن لب شیرین که مولانا اغا پوسی
منم نادان تویی دانا تو باقی را بگو جانا
به گویایی افیغومی به ناگویا اغا پوسی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *