+ - x
 » از همین شاعر
 سی ام
 خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم
 بی تو بسر نمی شود، با دگری می نشود
 بداد پندم استاد عشق از استادی
 دوش چه خورده ای بگو ای بت همچو شکرم
 غدرالعشق فزلت
 هله ای آنک بخوردی سحری باده که نوشت
 هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می
 ای شکران ای شکران کان شکر دارم از او
 بستان قدح از دستم ای مست که من مستم

 » بیشتر بخوانید...
 پل
 سحری بود و دلم مست گل آواز سروش
 دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
 با غروب نگهش آمد و طوفانم کرد
 ای كاش! این قَدر تك و تنها نمی شدی
 کيست آن کآهوی مشکين مرا رام کند
 دل می رود و نیست کسی داد رس ما
 خروش خفته
 فقط خواب
 غزل آخرین انزوا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغا پوسی
بزن ای باد بر زلفش که ای زیبا اغا پوسی
گر این جایی گر آن جایی وگر آیی وگر نایی
همه قندی و حلوایی زهی حلوا اغا پوسی
ملامت نشنوم هرگز نگردم در طلب عاجز
نباشد عشق بازیچه بیا حقا اغا پوسی
اگر در خاک بنهندم تویی دلدار و دلبندم
وگر بر چرخ آرندم از آن بالا اغا پوسی
اگر بالای که باشم چو رهبان عشق تو جویم
وگر در قعر دریاام در آن دریا اغا پوسی
ز تاب روی تو ماها ز احسان های تو شاها
شده زندان مرا صحرا در آن صحرا اغا پوسی
چو مست دیدن اویم دو دست از شرم واشویم
بگیرم در رهش گویم که ای مولا اغا پوسی
دلارام خوش روشن ستیزه می کند با من
بیار ای اشک و بر وی زن بگو ایلا اغا پوسی
تو را هر جان همی جوید که تا پای تو را بوسد
ندارد زهره تا گوید بیا این جا اغا پوسی
وگر از بنده سیرابی بگیری خشم و دیر آیی
بماند بی کس و تنها تو را تنها اغا پوسی
بیا ای باغ و ای گلشن بیا ای سرو و ای سوسن
برای کوری دشمن بگو ما را اغا پوسی
بیا پهلوی من بنشین به رسم و عادت پیشین
بجنبان آن لب شیرین که مولانا اغا پوسی
منم نادان تویی دانا تو باقی را بگو جانا
به گویایی افیغومی به ناگویا اغا پوسی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *