+ - x
 » از همین شاعر
 چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی
 مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد
 شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت
 به کوی عشق تو من نامدم که بازروم
 مست رسید آن بت بی باک من
 ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیاده ای
 ای جان و جهان چه می گریزی
 بر آن بودم که فرهنگی بجویم
 اگر چرخ وجود من ازین گردش فرو ماند
 هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین

 » بیشتر بخوانید...
 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
 چه مستیست ندانم که رو به ما آورد
 یاران موافق همه از دست شدند
 تو نيز همچو من اين نکته را شنو ز رباب
 پیری دیدم به خانهٔ خماری
 روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
 مقدر است که تا روح در بدن باشد
 گل شب بو زنم در گیسوانم
 ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است
 همت کن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغا پوسی
بزن ای باد بر زلفش که ای زیبا اغا پوسی
گر این جایی گر آن جایی وگر آیی وگر نایی
همه قندی و حلوایی زهی حلوا اغا پوسی
ملامت نشنوم هرگز نگردم در طلب عاجز
نباشد عشق بازیچه بیا حقا اغا پوسی
اگر در خاک بنهندم تویی دلدار و دلبندم
وگر بر چرخ آرندم از آن بالا اغا پوسی
اگر بالای که باشم چو رهبان عشق تو جویم
وگر در قعر دریاام در آن دریا اغا پوسی
ز تاب روی تو ماها ز احسان های تو شاها
شده زندان مرا صحرا در آن صحرا اغا پوسی
چو مست دیدن اویم دو دست از شرم واشویم
بگیرم در رهش گویم که ای مولا اغا پوسی
دلارام خوش روشن ستیزه می کند با من
بیار ای اشک و بر وی زن بگو ایلا اغا پوسی
تو را هر جان همی جوید که تا پای تو را بوسد
ندارد زهره تا گوید بیا این جا اغا پوسی
وگر از بنده سیرابی بگیری خشم و دیر آیی
بماند بی کس و تنها تو را تنها اغا پوسی
بیا ای باغ و ای گلشن بیا ای سرو و ای سوسن
برای کوری دشمن بگو ما را اغا پوسی
بیا پهلوی من بنشین به رسم و عادت پیشین
بجنبان آن لب شیرین که مولانا اغا پوسی
منم نادان تویی دانا تو باقی را بگو جانا
به گویایی افیغومی به ناگویا اغا پوسی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *