+ - x
 » از همین شاعر
 آمد آن خواجه سیماترش
 اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا
 مطرب چو زخمه ها را بر تار می کشانی
 ای روی تو رویم را چون روی قمر کرده
 وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنم
 ای محو عشق گشته جانی و چیز دیگر
 کسی که غیر این سوداش نبود
 ای گل تو را اگر چه رخسار نازکست
 پدید گشت یکی آهوی در این وادی
 ای ظریف جهان سلام علیک

 » بیشتر بخوانید...
 امید محال
 از آمدن و رفتن ما سودی کو
 نسیمی مژده یی آورده امشب
 خانه متروک
 به ساحل گفت موج بیقراری
 این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
 حیف نیست ؟
 مادر
 از بس خوش و مست و دلربا می آیی
 حرارت عشق

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغا پوسی
بزن ای باد بر زلفش که ای زیبا اغا پوسی
گر این جایی گر آن جایی وگر آیی وگر نایی
همه قندی و حلوایی زهی حلوا اغا پوسی
ملامت نشنوم هرگز نگردم در طلب عاجز
نباشد عشق بازیچه بیا حقا اغا پوسی
اگر در خاک بنهندم تویی دلدار و دلبندم
وگر بر چرخ آرندم از آن بالا اغا پوسی
اگر بالای که باشم چو رهبان عشق تو جویم
وگر در قعر دریاام در آن دریا اغا پوسی
ز تاب روی تو ماها ز احسان های تو شاها
شده زندان مرا صحرا در آن صحرا اغا پوسی
چو مست دیدن اویم دو دست از شرم واشویم
بگیرم در رهش گویم که ای مولا اغا پوسی
دلارام خوش روشن ستیزه می کند با من
بیار ای اشک و بر وی زن بگو ایلا اغا پوسی
تو را هر جان همی جوید که تا پای تو را بوسد
ندارد زهره تا گوید بیا این جا اغا پوسی
وگر از بنده سیرابی بگیری خشم و دیر آیی
بماند بی کس و تنها تو را تنها اغا پوسی
بیا ای باغ و ای گلشن بیا ای سرو و ای سوسن
برای کوری دشمن بگو ما را اغا پوسی
بیا پهلوی من بنشین به رسم و عادت پیشین
بجنبان آن لب شیرین که مولانا اغا پوسی
منم نادان تویی دانا تو باقی را بگو جانا
به گویایی افیغومی به ناگویا اغا پوسی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *