+ - x
 » از همین شاعر
 املا قدح البقا ندیمی!
 امروز تو خوشتری و یا من
 بیا ای جان نو داده جهان را
 خیز تا فتنه ای برانگیزیم
 ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد
 چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی
 روز ار دو هزار بار می آیی
 ساقی جان غیر آن رطل گرانم مده
 تازه شد از او باغ و بر من
 ز خاک من اگر گندم برآید

 » بیشتر بخوانید...
 مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
 جیغ هایت بنفس می پیچد گوش هایم درازتر شده اند
 نرخ زن
 اشکی بر گور بیگناهان بالابلوک
 آن قصر که جمشید در او جام گرفت
 آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
 در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
 بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
 به خیابان نگاه میكنم
 اجاق های ویران و خاکستر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغا پوسی
بزن ای باد بر زلفش که ای زیبا اغا پوسی
گر این جایی گر آن جایی وگر آیی وگر نایی
همه قندی و حلوایی زهی حلوا اغا پوسی
ملامت نشنوم هرگز نگردم در طلب عاجز
نباشد عشق بازیچه بیا حقا اغا پوسی
اگر در خاک بنهندم تویی دلدار و دلبندم
وگر بر چرخ آرندم از آن بالا اغا پوسی
اگر بالای که باشم چو رهبان عشق تو جویم
وگر در قعر دریاام در آن دریا اغا پوسی
ز تاب روی تو ماها ز احسان های تو شاها
شده زندان مرا صحرا در آن صحرا اغا پوسی
چو مست دیدن اویم دو دست از شرم واشویم
بگیرم در رهش گویم که ای مولا اغا پوسی
دلارام خوش روشن ستیزه می کند با من
بیار ای اشک و بر وی زن بگو ایلا اغا پوسی
تو را هر جان همی جوید که تا پای تو را بوسد
ندارد زهره تا گوید بیا این جا اغا پوسی
وگر از بنده سیرابی بگیری خشم و دیر آیی
بماند بی کس و تنها تو را تنها اغا پوسی
بیا ای باغ و ای گلشن بیا ای سرو و ای سوسن
برای کوری دشمن بگو ما را اغا پوسی
بیا پهلوی من بنشین به رسم و عادت پیشین
بجنبان آن لب شیرین که مولانا اغا پوسی
منم نادان تویی دانا تو باقی را بگو جانا
به گویایی افیغومی به ناگویا اغا پوسی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *