+ - x
 » از همین شاعر
 این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این
 طرب ای بحر اصل آب حیات
 ای خدایی که مفرح بخش رنجوران تویی
 هر که آتش من دارد او خرقه ز من دارد
 بشکن قدح باده که امروز چنانیم
 اتیناکم اتیناکم فحیونا نحییکم
 آن شمع چو شد طرب فزایی
 ندا رسید به جان ها که چند می پایید
 جان ما را هر نفس بستان نو
 چهل و دوم

 » بیشتر بخوانید...
 زمستان کابل
 نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ
 اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار
 نسیمی مژده یی آورده امشب
 خوشه چین
 درمحفل ما ومنم ، محو صفیر هرصدا
 من از این گونه که گشته سپری خوشبختم
 تبار وسوسه ها
 نیست با مژگان تعلق اشک وحشت پیشه را
 ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغا پوسی
بزن ای باد بر زلفش که ای زیبا اغا پوسی
گر این جایی گر آن جایی وگر آیی وگر نایی
همه قندی و حلوایی زهی حلوا اغا پوسی
ملامت نشنوم هرگز نگردم در طلب عاجز
نباشد عشق بازیچه بیا حقا اغا پوسی
اگر در خاک بنهندم تویی دلدار و دلبندم
وگر بر چرخ آرندم از آن بالا اغا پوسی
اگر بالای که باشم چو رهبان عشق تو جویم
وگر در قعر دریاام در آن دریا اغا پوسی
ز تاب روی تو ماها ز احسان های تو شاها
شده زندان مرا صحرا در آن صحرا اغا پوسی
چو مست دیدن اویم دو دست از شرم واشویم
بگیرم در رهش گویم که ای مولا اغا پوسی
دلارام خوش روشن ستیزه می کند با من
بیار ای اشک و بر وی زن بگو ایلا اغا پوسی
تو را هر جان همی جوید که تا پای تو را بوسد
ندارد زهره تا گوید بیا این جا اغا پوسی
وگر از بنده سیرابی بگیری خشم و دیر آیی
بماند بی کس و تنها تو را تنها اغا پوسی
بیا ای باغ و ای گلشن بیا ای سرو و ای سوسن
برای کوری دشمن بگو ما را اغا پوسی
بیا پهلوی من بنشین به رسم و عادت پیشین
بجنبان آن لب شیرین که مولانا اغا پوسی
منم نادان تویی دانا تو باقی را بگو جانا
به گویایی افیغومی به ناگویا اغا پوسی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *