+ - x
 » از همین شاعر
 یا رب این بوی خوش از روضه جان می آید
 ما می نرویم ای جان زین خانه دگر جایی
 سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری
 ایا هوای تو در جان ها سلام علیک
 پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری
 امروز تو خوشتری و یا من
 مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر
 گر چه تو نیم شب رسیدستی
 این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این
 ای به میدان های وحدت گوی شاهی باخته

 » بیشتر بخوانید...
 قصهء دلکش نگار بگو
 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
 این عقل که در ره سعادت پوید
 آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
 بارون
 جغرافیای ویرانی
 هنربند
 بسا کس اندوه فردا کشیدند
 آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت
 زبان درازی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغا پوسی
بزن ای باد بر زلفش که ای زیبا اغا پوسی
گر این جایی گر آن جایی وگر آیی وگر نایی
همه قندی و حلوایی زهی حلوا اغا پوسی
ملامت نشنوم هرگز نگردم در طلب عاجز
نباشد عشق بازیچه بیا حقا اغا پوسی
اگر در خاک بنهندم تویی دلدار و دلبندم
وگر بر چرخ آرندم از آن بالا اغا پوسی
اگر بالای که باشم چو رهبان عشق تو جویم
وگر در قعر دریاام در آن دریا اغا پوسی
ز تاب روی تو ماها ز احسان های تو شاها
شده زندان مرا صحرا در آن صحرا اغا پوسی
چو مست دیدن اویم دو دست از شرم واشویم
بگیرم در رهش گویم که ای مولا اغا پوسی
دلارام خوش روشن ستیزه می کند با من
بیار ای اشک و بر وی زن بگو ایلا اغا پوسی
تو را هر جان همی جوید که تا پای تو را بوسد
ندارد زهره تا گوید بیا این جا اغا پوسی
وگر از بنده سیرابی بگیری خشم و دیر آیی
بماند بی کس و تنها تو را تنها اغا پوسی
بیا ای باغ و ای گلشن بیا ای سرو و ای سوسن
برای کوری دشمن بگو ما را اغا پوسی
بیا پهلوی من بنشین به رسم و عادت پیشین
بجنبان آن لب شیرین که مولانا اغا پوسی
منم نادان تویی دانا تو باقی را بگو جانا
به گویایی افیغومی به ناگویا اغا پوسی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *