+ - x
 » از همین شاعر
 جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست
 چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
 ای بس فراز و شیب که کردم طلب گری
 ای دوست شکر بهتر یا آنکه شکر سازد
 عجب دلی که به عشق بت است پیوسته
 درخت اگر متحرک بدی ز جای به جا
 پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر
 این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام
 دو چیز نخواهد بد در هر دو جهان می دان
 رو که به مهمان تو می نروم ای اخی

 » بیشتر بخوانید...
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
 آنسوی اضطراب
 چهار بیتی ها
 این صبح همان و آن شب تار همان
 به پور خویش دین و دانشموز
 بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد
 قامت غزل
 زلزله
 ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغا پوسی
بزن ای باد بر زلفش که ای زیبا اغا پوسی
گر این جایی گر آن جایی وگر آیی وگر نایی
همه قندی و حلوایی زهی حلوا اغا پوسی
ملامت نشنوم هرگز نگردم در طلب عاجز
نباشد عشق بازیچه بیا حقا اغا پوسی
اگر در خاک بنهندم تویی دلدار و دلبندم
وگر بر چرخ آرندم از آن بالا اغا پوسی
اگر بالای که باشم چو رهبان عشق تو جویم
وگر در قعر دریاام در آن دریا اغا پوسی
ز تاب روی تو ماها ز احسان های تو شاها
شده زندان مرا صحرا در آن صحرا اغا پوسی
چو مست دیدن اویم دو دست از شرم واشویم
بگیرم در رهش گویم که ای مولا اغا پوسی
دلارام خوش روشن ستیزه می کند با من
بیار ای اشک و بر وی زن بگو ایلا اغا پوسی
تو را هر جان همی جوید که تا پای تو را بوسد
ندارد زهره تا گوید بیا این جا اغا پوسی
وگر از بنده سیرابی بگیری خشم و دیر آیی
بماند بی کس و تنها تو را تنها اغا پوسی
بیا ای باغ و ای گلشن بیا ای سرو و ای سوسن
برای کوری دشمن بگو ما را اغا پوسی
بیا پهلوی من بنشین به رسم و عادت پیشین
بجنبان آن لب شیرین که مولانا اغا پوسی
منم نادان تویی دانا تو باقی را بگو جانا
به گویایی افیغومی به ناگویا اغا پوسی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *