+ - x
 » از همین شاعر
 رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری
 قبله امروز جز شهنشه نیست
 الا میر خوبان هلا تا نرنجی
 دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
 یکی ماهی همی بینم برون از دیده در دیده
 چه کارستان که داری اندر این دل
 یا رب این بوی که امروز به ما می آید
 الا ای جان جان جان چو می بینی چه می پرسی
 ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن
 چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم

 » بیشتر بخوانید...
 شرمندگی
 دو سروده تازه از شاپور احمدی
 نگارستان
 تا بر رخ تو نظاره کردم
 طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
 سطر یقین به حک داد تکرار بی حد ما
 برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
 زنده گی بهر دلم لکّۀ بد نام شده
 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
 حیف است کشد سعی دگر باده کشان را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو استظهار آن داری که رو از ما بگردانی
ولی چون کعبه برپرد کجا ماند مسلمانی
تو سلطانی و جانداری تو هم آنی و آن داری
مشوران مرغ جان ها را که ایشان را سلیمانی
فلک ایمن ز هر غوغا زمین پرغارت و یغما
ولیکن از فلک دارد زمین جمع و پریشانی
زمین مانند تن آمد فلک چون عقل و جان آمد
تن ار فربه وگر لاغر ز جان باشد همی دانی
چو تن را عقل بگذارد پریشانی کند این تن
بگوید تن که معذورم تو رفتی که نگهبانی
عنایت های تو جان را چو عقل عقل ما آمد
چو تو از عقل برگردی چه دارد عقل عقلانی
شود یوسف یکی گرگی شود موسی چو فرعونی
چو بیرون شد رکاب تو سرآخر گشت پالانی
چو ما دستیم و تو کانی بیاور هر چه می آری
چو ما خاکیم و تو آبی برویان هر چه رویانی
تو جویایی و ناجویا چو مقناطیس ای مولا
تو گویایی و ناگویا چو اسطرلاب و میزانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *