+ - x
 » از همین شاعر
 آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد
 همیشه من چنین مجنون نبودم
 نام شتر به ترکی چه بود بگو دوا
 آنچ در سینه نهان می داری
 پیش چنین ماه رو گیج شدن واجبست
 رغبت به عاشقان کن ای جان صدر غایب
 هله آن به که خوری این می و از دست روی
 دست من گیر ای پسر خوش نیستم
 چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می رود
 از ورای سر دل بین شیوه ها

 » بیشتر بخوانید...
 دمی که از سر کویت روانه می گردم
 قند و قروت
 ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل
 با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
 دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
 ای سرو ناز حسن که خوش می روی به ناز
 از لعل گذشتم لب دیدار گرفتم
 کوچ و غربت
 سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
 می روم آهسته آرام از کنار جاده سرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی
روان کن کشتی وصلت برای پیر کنعانی
یکی کشتی که این دریا ز نور او بگیرد چشم
که از شعشاع آن کشتی بگردد بحر نورانی
نه زان نوری که آن باشد به جان چاکران لایق
از آن نوری که آن باشد جمال و فر سلطانی
در آن بحر جلالت ها که آن کشتی همی گردد
چو باشد عاشق او حق که باشد روح روحانی
چو آن کشتی نماید رخ برآید گرد آن دریا
نماند صعبیی دیگر بگردد جمله آسانی
چه آسانی که از شادی ز عاشق هر سر مویی
در آن دریا به رقص اندرشده غلطان و خندانی
نبیند خنده جان را مگر که دیده جان ها
نماید خدها در جسم آب و خاک ارکانی
ز عریانی نشانی هاست بر درز لباس او
ز چشم و گوش و فهم و وهم اگر خواهی تو برهانی
تو برهان را چه خواهی کرد که غرق عالم حسی
برو می چر چو استوران در این مرعای شهوانی
مگر الطاف مخدومی خداوندی شمس دین
رباید مر تو را چون باد از وسواس شیطانی
کز این جمله اشارت ها هم از کشتی هم از دریا
مکن فهمی مگر در حق آن دریای ربانی
چو این را فهم کردی تو سجودی بر سوی تبریز
که تا او را بیابد جان ز رحمت های یزدانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *