+ - x
 » از همین شاعر
 سؤالی دارم ای خواجه خدایی
 آن کس که به بندگیت آید
 پنهان به میان ما می گردد سلطانی
 حلقه ی دل زدم شبی در هوس سلام دل
 بیار مطرب بر ما کریم باش کریم
 تا چند تو پس روی به پیش آ
 وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکش
 مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد
 چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند
 کیف اتوب یا اخی من سکر کارجوان

 » بیشتر بخوانید...
 هر کجا آخر نهی نامش بود آنجا نخست
 کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد
 ياد روزی که دلم آيينه ی روی تو بود
 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
 من مست می عشقم
 دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
 منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
 رسول فجر
 طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
 گلبرگ نسترن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی
روان کن کشتی وصلت برای پیر کنعانی
یکی کشتی که این دریا ز نور او بگیرد چشم
که از شعشاع آن کشتی بگردد بحر نورانی
نه زان نوری که آن باشد به جان چاکران لایق
از آن نوری که آن باشد جمال و فر سلطانی
در آن بحر جلالت ها که آن کشتی همی گردد
چو باشد عاشق او حق که باشد روح روحانی
چو آن کشتی نماید رخ برآید گرد آن دریا
نماند صعبیی دیگر بگردد جمله آسانی
چه آسانی که از شادی ز عاشق هر سر مویی
در آن دریا به رقص اندرشده غلطان و خندانی
نبیند خنده جان را مگر که دیده جان ها
نماید خدها در جسم آب و خاک ارکانی
ز عریانی نشانی هاست بر درز لباس او
ز چشم و گوش و فهم و وهم اگر خواهی تو برهانی
تو برهان را چه خواهی کرد که غرق عالم حسی
برو می چر چو استوران در این مرعای شهوانی
مگر الطاف مخدومی خداوندی شمس دین
رباید مر تو را چون باد از وسواس شیطانی
کز این جمله اشارت ها هم از کشتی هم از دریا
مکن فهمی مگر در حق آن دریای ربانی
چو این را فهم کردی تو سجودی بر سوی تبریز
که تا او را بیابد جان ز رحمت های یزدانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *