+ - x
 » از همین شاعر
 خضری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد
 گر بی دل و بی دستم وز عشق تو پابستم
 کجایید ای شهیدان خدایی
 رو بنمودی به تو گر همگی نه جانمی
 بنمای رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
 منم آن کس که نبینم بزنم فاخته گیرم
 جانم به چه آرامد ای یار به آمیزش
 که بوده است تو را دوش یار و همخوابه
 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
 بیا کامروز گرد یار گردیم

 » بیشتر بخوانید...
 برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
 چه خوب است سگ جای انسان بروید
 دام مهرویان
 یک قطره آب بود با دریا شد
 نیزه خورشید
 به چشم نیمه مست خود به من نگاه می کنی
 اینجا بلوغ را به سر دار می کشند
 تا بهار آرزوهای مرا گلباررویا میکنی
 کور و کر می خواهمت نی کور و نی کر می شوی
 مهمان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر بنخسبی شبی ای مه لقا
رو به تو بنماید گنج بقا
گرم شوی شب تو به خورشید غیب
چشم تو را باز کند توتیا
امشب استیزه کن و سر منه
تا که ببینی ز سعادت عطا
جلوه گه جمله بتان در شبست
نشنود آن کس که بخفت الصلا
موسی عمران نه به شب دید نور
سوی درختی که بگفتش بیا
رفت به شب بیش ز ده ساله راه
دید درختی همه غرق ضیا
نی که به شب احمد معراج رفت
برد براقیش به سوی سما
روز پی کسب و شب از بهر عشق
چشم بدی تا که نبیند تو را
خلق بخفتند ولی عاشقان
جمله شب قصه کنان با خدا
گفت به داوود خدای کریم
هر کی کند دعوی سودای ما
چون همه شب خفت بود آن دروغ
خواب کجا آید مر عشق را
زان که بود عاشق خلوت طلب
تا غم دل گوید با دلربا
تشنه نخسپید مگر اندکی
تشنه کجا خواب گران از کجا
چونک بخسپید به خواب آب دید
یا لب جو یا که سبو یا سقا
جمله شب می رسد از حق خطاب
خیز غنیمت شمر ای بی نوا
ور نه پس مرگ تو حسرت خوری
چونک شود جان تو از تن جدا
جفت ببردند و زمین ماند خام
هیچ ندارد جز خار و گیا
من شدم از دست تو باقی بخوان
مست شدم سر نشناسم ز پا
شمس حق مفخر تبریزیان
بستم لب را تو بیا برگشا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *