+ - x
 » از همین شاعر
 دود دل ما نشان سوداست
 نه چرخ زمرد را محبوس هوا کردی
 مجلس خوش کن از آن دو پاره چوب
 یک دمی خوش چو گلستان کندم
 چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد
 چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی گردی
 شاه گشادست رو دیده شه بین که راست
 چو مست روی توام ای حکیم فرزانه
 چنان کاین دل از آن دلدار مستست
 بوسه بده خویش را ای صنم سیمتن

 » بیشتر بخوانید...
 با التهاب
 شهر بی دروازه
 شبانه
 به ناز کج کلهء چون بزين سوار شود
 قدت طوبی، رخت ماه تمام است
 سپاس
 وقت سحر است خیز ای طرفه پسر
 فتادی از مقام کبریائی
 مرگ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر بنخسبی شبی ای مه لقا
رو به تو بنماید گنج بقا
گرم شوی شب تو به خورشید غیب
چشم تو را باز کند توتیا
امشب استیزه کن و سر منه
تا که ببینی ز سعادت عطا
جلوه گه جمله بتان در شبست
نشنود آن کس که بخفت الصلا
موسی عمران نه به شب دید نور
سوی درختی که بگفتش بیا
رفت به شب بیش ز ده ساله راه
دید درختی همه غرق ضیا
نی که به شب احمد معراج رفت
برد براقیش به سوی سما
روز پی کسب و شب از بهر عشق
چشم بدی تا که نبیند تو را
خلق بخفتند ولی عاشقان
جمله شب قصه کنان با خدا
گفت به داوود خدای کریم
هر کی کند دعوی سودای ما
چون همه شب خفت بود آن دروغ
خواب کجا آید مر عشق را
زان که بود عاشق خلوت طلب
تا غم دل گوید با دلربا
تشنه نخسپید مگر اندکی
تشنه کجا خواب گران از کجا
چونک بخسپید به خواب آب دید
یا لب جو یا که سبو یا سقا
جمله شب می رسد از حق خطاب
خیز غنیمت شمر ای بی نوا
ور نه پس مرگ تو حسرت خوری
چونک شود جان تو از تن جدا
جفت ببردند و زمین ماند خام
هیچ ندارد جز خار و گیا
من شدم از دست تو باقی بخوان
مست شدم سر نشناسم ز پا
شمس حق مفخر تبریزیان
بستم لب را تو بیا برگشا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *