+ - x
 » از همین شاعر
 گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر
 درآ تا خرقه قالب دراندازم همین ساعت
 چو بربندند ناگاهت زنخدان
 می آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن
 پرده بگردان و بزن ساز نو
 هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی
 صنما خرگه توم که بسازی و برکنی
 جان من و جان تو بستست به همدیگر
 سماع از بهر جان بی قرارست
 باز بهار می کشد زندگی از بهار من

 » بیشتر بخوانید...
 خربزه خربزه ره دید، رنگ می گیره
 قصه سنگ و خشت
 هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را
 غزلی در چرخیدن...
 خفاش شب
 از ابر سیاه لعل و گهر می ریزد
 دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
 از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
 اشتباه باور
 استاده باش روی گپت از اول نگو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر بنخسبی شبی ای مه لقا
رو به تو بنماید گنج بقا
گرم شوی شب تو به خورشید غیب
چشم تو را باز کند توتیا
امشب استیزه کن و سر منه
تا که ببینی ز سعادت عطا
جلوه گه جمله بتان در شبست
نشنود آن کس که بخفت الصلا
موسی عمران نه به شب دید نور
سوی درختی که بگفتش بیا
رفت به شب بیش ز ده ساله راه
دید درختی همه غرق ضیا
نی که به شب احمد معراج رفت
برد براقیش به سوی سما
روز پی کسب و شب از بهر عشق
چشم بدی تا که نبیند تو را
خلق بخفتند ولی عاشقان
جمله شب قصه کنان با خدا
گفت به داوود خدای کریم
هر کی کند دعوی سودای ما
چون همه شب خفت بود آن دروغ
خواب کجا آید مر عشق را
زان که بود عاشق خلوت طلب
تا غم دل گوید با دلربا
تشنه نخسپید مگر اندکی
تشنه کجا خواب گران از کجا
چونک بخسپید به خواب آب دید
یا لب جو یا که سبو یا سقا
جمله شب می رسد از حق خطاب
خیز غنیمت شمر ای بی نوا
ور نه پس مرگ تو حسرت خوری
چونک شود جان تو از تن جدا
جفت ببردند و زمین ماند خام
هیچ ندارد جز خار و گیا
من شدم از دست تو باقی بخوان
مست شدم سر نشناسم ز پا
شمس حق مفخر تبریزیان
بستم لب را تو بیا برگشا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *