+ - x
 » از همین شاعر
 از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا
 نشانت کی جوید که تو بی نشانی
 نومید مشو جانا کاومید پدید آمد
 ای برده اختیارم تو اختیار مایی
 این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمل
 اتاک عید وصال فلا تذق حزنا
 از هوای شمس دین بنگر تو این دیوانگی
 ای رونق نوبهار برگو
 اندک اندک راه زد سیم و زرش
 چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند

 » بیشتر بخوانید...
 لگد
 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
 اجاق های ویران و خاکستر
 دل ما آتش و تن موج دودش
 اگر پندی ز درویشی پذیری
 ای کاش که جای آرمیدن بودی
 چو مينا سر به پای خود به هر کس احترام ما
 خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم
 به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
 چون نیست مقام ما در این دهر مقیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای سوخته یوسف در آتش یعقوبی
گه بیت و غزل گویی گه پای عمل کوبی
گه دور بگردانی گاهی شکر افشانی
گه غوطه خوری عریان در چشمه ایوبی
خلقان همه مرد و زن لب بسته و در شیون
وز دولت و داد او ما غرقه این خوبی
بر عشق چو می چسبد عاشق ز چه رو خسپد
چون دوست نمی خسپد با آن همه مطلوبی
آن دوست که می باید چون سوی تو می آید
از بهر چنان مهمان چون خانه نمی روبی
چون رزم نمی سازی چون چست نمی تازی
چون سر تو نیندازی از غصه محجوبی
ای نعل تو در آتش آن سوی ز پنج و شش
از جذبه آن است این کاندر غم و آشوبی
کی باشد و کی باشد کو گل ز تو بتراشد
بی عیب خرد جان را از جمله معیوبی
اجزای درختان را چون میوه کند دارا
بنگر که چه مبدل شد آن چوب از آن چوبی
زین به بتوان گفتن اما بمگو تن زن
منگر ز حساب ای جان در عالم محسوبی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *