+ - x
 » از همین شاعر
 آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست
 چون عشق کند شکرفشانی
 ای دل چو نمی گردد در شرح زبان من
 صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
 آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
 ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته
 بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرین
 همه خوف آدمی را از درونست
 ز بهار جان خبر ده هله ای دم بهاری
 آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی

 » بیشتر بخوانید...
 من و تو از دل و دین نا امیدیم
 معاشران گره از زلف یار باز کنید
 بارش مهتاب
 زیبا رویان شوی ندارند
 بخوان شعرم
 ز پیری یاد دارم این دو اندرز
 بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
 چه باشد زندگانی را بهایی
 زمستان کابل
 گریه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی
دل بودی و جان بردی این جا چه رها کردی
خورشید جهانی تو سلطان شهانی تو
بی هوشی جانی تو گیرم که جفا کردی
هم عاقبت ای سلطان بردی همه را مهمان
در بخشش و در احسان حاجات روا کردی
هر سنگ که بگرفتی لعل و گهرش کردی
هر پشه که پروردی صد همچو هما کردی
یک طایفه را ای جان منشور خطا دادی
یک قافله را ناگه اصحاب صفا کردی
آثار فلک ها را اجزای زمین کردی
اجزای زمین ها را در لطف سما کردی
پس من ز چه بشناسم از چرخ زمین ها را
چون قاعده بشکستی وز درد دوا کردی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *