+ - x
 » از همین شاعر
 پیشتر آ پیشتر چند از این رهزنی
 به جان پاک تو ای معدن سخا و وفا
 ببردی دلم را بدادی به زاغان
 گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیری
 چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
 مست شدی عاقبت آمدی اندر میان
 یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم
 ای زیان و ای زیان و ای زیان
 ز خود شدم ز جمال پر از صفا ای دل
 جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن

 » بیشتر بخوانید...
 روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
 نگاهبان
 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
 سال ها پیروی مذهب رندان کردم
 نه من دیگر نمی خندم
 ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی
 بناز گاهی می نگاری در اشتياقم وفا شعار ا
 یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
 اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا
 رنگ انگشتان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی
دل بودی و جان بردی این جا چه رها کردی
خورشید جهانی تو سلطان شهانی تو
بی هوشی جانی تو گیرم که جفا کردی
هم عاقبت ای سلطان بردی همه را مهمان
در بخشش و در احسان حاجات روا کردی
هر سنگ که بگرفتی لعل و گهرش کردی
هر پشه که پروردی صد همچو هما کردی
یک طایفه را ای جان منشور خطا دادی
یک قافله را ناگه اصحاب صفا کردی
آثار فلک ها را اجزای زمین کردی
اجزای زمین ها را در لطف سما کردی
پس من ز چه بشناسم از چرخ زمین ها را
چون قاعده بشکستی وز درد دوا کردی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *