+ - x
 » از همین شاعر
 گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر
 به شاه نهانی رسیدی که نوشت
 خواجه چرا کرده ای روی تو بر ما ترش
 آن را که درون دل عشق و طلبی باشد
 چشم تو خواب می رود یا که تو ناز می کنی
 خوش می گریزی هر طرف از حلقه ما نی مکن
 شکنی شیشه مردم گرو از من گیری
 چشمه ای خواهم که از وی جمله را افزایش است
 چون همه عشق روی تست جمله رضای نفس ما
 تتار اگر چه جهان را خراب کرد به جنگ

 » بیشتر بخوانید...
 خواب
 دل آن باشد که آرامی ندارد
 پریدن از سر بامی به بامی
 تو هم مثل من از خود در حجابی
 ترا من انتظارم
 فتح خواهم کرد آن قلب جوان را روزی
 مهاجر چیست؟
 گر می فروش حاجت رندان روا کند
 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
 فصل انسان درو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داری
در گور کجا گنجی چون نور خدا داری
خوش باش کز آن گوهر عالم همه شد چون زر
ماننده آن دلبر بنما که کجا داری
در عشق نشسته تن در عشرت تا گردن
تو روی ترش با من ای خواجه چرا داری
در عالم بی رنگی مستی بود و شنگی
شیخا تو چو دلتنگی با غم چه هواداری
چندین بمخور این غم تا چند نهی ماتم
همرنگ شو آخر هم گر بخشش ما داری
از تابش تو جانا جان گشت چنین دانا
بسم الله مولانا چون ساغرها داری
شمس الحق تبریزی چون صاف شکرریزی
با تیره نیامیزی چون بحر صفا داری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *