+ - x
 » از همین شاعر
 چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست
 چو برقی می جهد چیزی عجب آن دلستان باشد
 به کوی دل فرورفتم زمانی
 سلیمانا بیار انگشتری را
 گر شراب عشق کار جان حیوانیستی
 منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی
 در لطف اگر بروی شاه همه چمنی
 روی تو به رنگریز کان ماند
 صد دل و صد جان بدمی دادمی
 بخش چهارم

 » بیشتر بخوانید...
 نقاب عارض گلجوش کرده ای ما را
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 بگذر
 می پرستم، جان سر پیمانه سودا می کنم
 همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
 دو توته سروده
 آستان عشق
 وصال ما وصال اندر فراق است
 بهار آمد چسان بینم به چشم کور دنیا را
 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داری
در گور کجا گنجی چون نور خدا داری
خوش باش کز آن گوهر عالم همه شد چون زر
ماننده آن دلبر بنما که کجا داری
در عشق نشسته تن در عشرت تا گردن
تو روی ترش با من ای خواجه چرا داری
در عالم بی رنگی مستی بود و شنگی
شیخا تو چو دلتنگی با غم چه هواداری
چندین بمخور این غم تا چند نهی ماتم
همرنگ شو آخر هم گر بخشش ما داری
از تابش تو جانا جان گشت چنین دانا
بسم الله مولانا چون ساغرها داری
شمس الحق تبریزی چون صاف شکرریزی
با تیره نیامیزی چون بحر صفا داری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *