+ - x
 » از همین شاعر
 بوی آن باغ و بهار و گلبن رعناست این
 سوخت یکی جهان به غم آتش غم پدید نی
 آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش
 کسی که باده خورد بامداد زین ساقی
 سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست
 لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا
 چیست که هر دمی چنین می کشدم به سوی او
 ساقی چو شه من بد بیش از دگران خوردم
 گر نخسپی شبکی جان چه شود
 عقل بند ره روانست ای پسر

 » بیشتر بخوانید...
 راضی به مرگ می كند این ریسمان مرا
 تا به کی در پرده دارم آه بی تأثیر را
 بگو از من به پرویزان این عصر
 جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
 برای معشوقه پیر
 طفیل هستی عشقند آدمی و پری
 بر سر آنم که گر ز دست برآید
 ياد دورانی که دورانم به دور يار بود
 صبحگاه مراد
 ناگفته ها در نگاه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داری
در گور کجا گنجی چون نور خدا داری
خوش باش کز آن گوهر عالم همه شد چون زر
ماننده آن دلبر بنما که کجا داری
در عشق نشسته تن در عشرت تا گردن
تو روی ترش با من ای خواجه چرا داری
در عالم بی رنگی مستی بود و شنگی
شیخا تو چو دلتنگی با غم چه هواداری
چندین بمخور این غم تا چند نهی ماتم
همرنگ شو آخر هم گر بخشش ما داری
از تابش تو جانا جان گشت چنین دانا
بسم الله مولانا چون ساغرها داری
شمس الحق تبریزی چون صاف شکرریزی
با تیره نیامیزی چون بحر صفا داری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *