+ - x
 » از همین شاعر
 بر آن شده ست دلم کآتشی بگیرانم
 به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن
 هزار جان مقدس فدای روی تو باد
 بازرسید آن بت زیبای من
 ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته
 لجکنن اغلن هی بزه کلکل
 ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد
 با این همه مهر و مهربانی
 ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری
 اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست

 » بیشتر بخوانید...
 ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی
 در نیمه شب تعطیلی ام
 عکس
 افق روشن
 حلقۀ صبر
 نیم گلباز و نی گل می فروشم
 من و زندگی
 خوش جامه که در هر نارسا رساست
 حق با پدر بود
 در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نظاره چه می آیی در حلقه بیداری
گر سینه نپوشانی تیری بخوری کاری
در حلقه سر اندرکن دل را تو قویتر کن
شاهی است تو باور کن بر کرسی جباری
تا بازرهی زان دم تا مست شوی هر دم
گاهی ز لب لعلش گاهی ز می ناری
بگشای دهانت را خاشاک مجو در می
خاشاک کجا باشد در ساغر هشیاری
ای خواجه چرا جویی دلداری از آن جانان
بس نیست رخ خوبش دلجویی و دلداری
دی نامه او خواندم در قصه بی خویشی
بنوشتم از عالم صد نامه بیزاری
نقش تو چو نقش من رخ بر رخ خود کرده ست
با ما غم دل گویی یا قصه جان آری
من با صنم معنی تن جامه برون کردم
چون عشق بزد آتش در پرده ستاری
در رنگ رخم عشقش چون عکس جمالش دید
افتاد به پایم عشق در عذر گنه کاری
شمس الحق تبریزی آیی و نبینندت
زیرا که چو جان آیی بی رنگ صباواری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *