+ - x
 » از همین شاعر
 در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری
 چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی
 کالی تیشی آینوسای افندی چلبی
 روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود
 آن مایی همچو ما دلشاد باش
 خوی با ما کن و با بی خبران خوی مکن
 ای ز هندستان زلفت رهزنان برخاسته
 ای بی تو حرام زندگانی
 طواف کعبه دل کن اگر دلی داری
 جان بر کف خود داری ای مونس جان زوتر

 » بیشتر بخوانید...
 هم دانه امید به خرمن ماند
 رنگ انگشتان
 چهار بیتی ها
 مکن ز شانه پریشان دماغ گیسو را
  نشود فاش کسی
 بازگشت
 بین دو بیداری
 انتظار
 تقلا در تهی
 نه نشاط و نه ماتمی دارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای جان و جهان آخر از روی نکوکاری
یک دم چه زیان دارد گر روی به ما آری
ای روی تو چون آتش وی بوی تو چون گل خوش
یا رب که چه رو داری یا رب که چه بو داری
در پیش دو چشم من پیوسته خیال تو
خوش خواب که می بینم در حالت بیداری
دل را چو خیال تو بنوازد مسکین دل
در پوست نمی گنجد از لذت دلداری
قرص قمرت گویم نور بصرت گویم
جان دگرت گویم یا صحت بیماری
از شرم تو شاخ گل سر پیش درافکنده
وز زاری من بلبل وامانده شد از زاری
از جمله ببر زیرا آن جا که تویی و او
تو نیز نمی گنجی جز او که دهد یاری
اندر شکم ماهی دم با کی زند یونس
جز او کی بود مونس در نیم شب تاری
در چشمه سوزن تو خواهی که رود اشتر
ای بسته تو بر اشتر شش تنگ به سرباری
با این همه ای دیده نومید مباش از وی
چون ابر بهاری کن در عشق گهرباری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *