+ - x
 » از همین شاعر
 اخی رایت جمالا سبا القلوب سبا
 گرفت خشم ز بستان سر خری و برون شد
 گرمابه دهر جان فزا بود
 بگو به جان مسافر ز رنج ها چونی
 بی برگی بستان بین کآمد دی دیوانه
 تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده
 چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
 کاهل و ناداشت بدم کام در آورد مرا
 صبح آمد و صحیفه مصقول بر کشید
 آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی

 » بیشتر بخوانید...
 تا نفس های تو اینگونه وزیدن دارد
 بگو
 پایم از عشق تو در سنگ آمدست
 گمراه
 به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
 ديدۀ من آشنای روی نيکويت نبود
 استخرخیال
 غلام همت والای بابه خارکشم
 صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
 عکس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دشمن عقل من وی داروی بی هوشی
من خابیه تو در من چون باده همی جوشی
اول تو و آخر تو بیرون تو و در سر تو
هم شاهی و سلطانی هم حاجب و چاووشی
خوش خویی و بدخویی دلسوزی و دلجویی
هم یوسف مه رویی هم مانع و روپوشی
بس تازه و بس سبزی بس شاهد و بس نغزی
چون عقل در این مغزی چون حلقه در این گوشی
هم دوری و هم خویشی هم پیشی و هم بیشی
هم مار بداندیشی هم نیشی و هم نوشی
ای رهزن بی خویشان ای مخزن درویشان
یا رب چه خوشند ایشان آن دم که در آغوشی
آن روز که هشیارم من عربده ها دارم
و آن روز که خمارم چه صبر و چه خاموشی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *