+ - x
 » از همین شاعر
 ای روز مبارک و خجسته
 ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی
 ای شه جاودانی وی مه آسمانی
 زندگانی مجلس سامی
 زهی بزم خداوندی زهی می های شاهانه
 من پای همی کوبم ای جان و جهان دستی
 تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری
 از این درخت بدان شاخ و بر نمی بینی
 چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی گردی
 گر یار لطیف و باوفایی

 » بیشتر بخوانید...
 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند
 تو بیا
 سرنوشت واژگون
 وقت سحر است خیز ای طرفه پسر
 آن خانه...
 مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
 زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
 حیی که بقدرت سر و رو می سازد
 زمین نخستین
 قاصدک ها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی
تشویش مسلمانی ای مه تو که را مانی
من واله یزدانم در حلقه مردانم
زین بیش نمی دانم ای مه تو که را مانی
هم بنده و آزادم ویرانه و آبادم
هم بی دل و دلشادم ای مه تو که را مانی
هر جسم که بر سر شد جان گشت و قلندر شد
هم مؤمن و کافر شد ای مه تو که را مانی
شاد آنک نهد پایی در لجه دریایی
با دیده بینایی ای مه تو که را مانی
باشد ز توام مفخر فارغ شدم از دلبر
از طعنه و از تسخر ای مه تو که را مانی
من زان سوی دولابم زان جانب اسبابم
تو محو کن القابم ای مه تو که را مانی
بر عاشق دوتاقد آن کس که همی خندد
زان خنده چه بربندد ای مه تو که را مانی
شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی
ای جان و جهان می زد ای مه تو که را مانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *