+ - x
 » از همین شاعر
 تعالوا بنا نصفوا نخلی التدللا
 ای ز هندستان زلفت رهزنان برخاسته
 دل دل دل تو دل مرا مرنجان
 امروز چنانم که خر از بار ندانم
 نهم
 ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده
 دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن
 من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم
 خیز صبوحی کن و درده صلا
 درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی

 » بیشتر بخوانید...
 یک جنون بی رقم، معتاد می سازد مرا
 صلح کل
 نوروز
 آن دست ِ دیروزین
 مرگ غم
 زن
 يارب اين موج است يا جوش خم لبريز ما؟
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
 ترا من سخت بیجا دوست دارم
 عشق عمومی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی
تشویش مسلمانی ای مه تو که را مانی
من واله یزدانم در حلقه مردانم
زین بیش نمی دانم ای مه تو که را مانی
هم بنده و آزادم ویرانه و آبادم
هم بی دل و دلشادم ای مه تو که را مانی
هر جسم که بر سر شد جان گشت و قلندر شد
هم مؤمن و کافر شد ای مه تو که را مانی
شاد آنک نهد پایی در لجه دریایی
با دیده بینایی ای مه تو که را مانی
باشد ز توام مفخر فارغ شدم از دلبر
از طعنه و از تسخر ای مه تو که را مانی
من زان سوی دولابم زان جانب اسبابم
تو محو کن القابم ای مه تو که را مانی
بر عاشق دوتاقد آن کس که همی خندد
زان خنده چه بربندد ای مه تو که را مانی
شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی
ای جان و جهان می زد ای مه تو که را مانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *