+ - x
 » از همین شاعر
 نزدیک توام مرا مبین دور
 چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی
 همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
 جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت
 ای بر سر بازاری دستار چنان کرده
 این شکل که من دارم ای خواجه که را مانم
 خسروانی که فتنه ای چینید
 من مرید توام مراد تویی
 برو ای دل به سوی دلبر من
 ای در طواف ماه تو ماه و سپهر مشتری

 » بیشتر بخوانید...
 ای روزگار! نگذری از آبروی من
 رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
 چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
 آن پری گویند شب خندید بر فریاد ما
 در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
 آن منظر فیض صبحگاهی بنگر
 روزگاربی عشق!
 با ما شراب از خم حيرت فزا بنوش
 میرود آب رخ از باده ی گلرنگ مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هان ای طبیب عاشقان سوداییی دیدی چو ما
یا صاحبی اننی مستهلک لو لاکما
ای یوسف صد انجمن یعقوب دیدستی چو من
اصفر خدی من جوی و ابیض عینی من بکا
از چشم یعقوب صفی اشکی دوان بین یوسفی
تجری دموعی بالولا من مقلتی عین الولا
صد مصر و صد شکرستان درجست اندر یوسفان
الصید جل او صغر فالکل فی جوف الفرا
اسباب عشرت راست شد هر چه دلم می خواست شد
فالوقت سیف قاطع لا تفتکر فیما مضی
جان باز اندر عشق او چون سبط موسی را مگو
اذهب و ربک قاتلا انا قعودها هنا
هرگز نبینی در جهان مظلومتر زین عاشقان
قولوا لاصحاب الحجی رفقا بارباب الهوی
گر درد و فریادی بود در عاقبت دادی بود
من فضل رب محسن عدل علی العرش استوی
گر واقفی بر شرب ما وز ساقی شیرین لقا
الزمه و اعلم ان ذا من غیره لا یرتجی
کردیم جمله حیله ها ای حیله آموز نهی
ماذا تری فیما تری یا من یری ما لا یری
خاموش و باقی را بجو از ناطق اکرام خو
فالفهم من ایحائه من کل مکروه شفا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *