+ - x
 » از همین شاعر
 این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمل
 آه چه بی رنگ و بی نشان که منم
 اگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیند
 هله هُشدار که در شهر دو سه طرّارند
 دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم
 چهره شرمگین تو بستد شرمگان من
 راز را اندر میان نه وامگیر
 بیا کز عشق تو دیوانه گشتم
 دلی دارم که گرد غم نگردد
 ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را

 » بیشتر بخوانید...
 الا ای کشته نامحرمی چند
 تنهایی
 گوهر حمد بکف بس دولت تقدير ما
 راست بودم من زمانی، گشته ام حالا کجک
 نگه دارد برهمن کار خود را
 خورشید به گل نهفت می نتوانم
 گلیم بافته دست پدرم
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا
 بازسازی
 یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هان ای طبیب عاشقان سوداییی دیدی چو ما
یا صاحبی اننی مستهلک لو لاکما
ای یوسف صد انجمن یعقوب دیدستی چو من
اصفر خدی من جوی و ابیض عینی من بکا
از چشم یعقوب صفی اشکی دوان بین یوسفی
تجری دموعی بالولا من مقلتی عین الولا
صد مصر و صد شکرستان درجست اندر یوسفان
الصید جل او صغر فالکل فی جوف الفرا
اسباب عشرت راست شد هر چه دلم می خواست شد
فالوقت سیف قاطع لا تفتکر فیما مضی
جان باز اندر عشق او چون سبط موسی را مگو
اذهب و ربک قاتلا انا قعودها هنا
هرگز نبینی در جهان مظلومتر زین عاشقان
قولوا لاصحاب الحجی رفقا بارباب الهوی
گر درد و فریادی بود در عاقبت دادی بود
من فضل رب محسن عدل علی العرش استوی
گر واقفی بر شرب ما وز ساقی شیرین لقا
الزمه و اعلم ان ذا من غیره لا یرتجی
کردیم جمله حیله ها ای حیله آموز نهی
ماذا تری فیما تری یا من یری ما لا یری
خاموش و باقی را بجو از ناطق اکرام خو
فالفهم من ایحائه من کل مکروه شفا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *