+ - x
 » از همین شاعر
 پیشتر آ ای صنم شنگ من
 چنین می زن دو دستک تا سحرگاه
 عمر بر اومید فردا می رود
 بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت
 بگفتم عذر با دلبر که بی گه بود و ترسیدم
 کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من
 پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش
 ای دوست شکر بهتر یا آنکه شکر سازد
 کسی که باده خورد بامداد زین ساقی
 یغمابک ترکستان بر زنگ بزد لشکر

 » بیشتر بخوانید...
 باید برون بیارم قلبِ فسرده‎ام را
 سوار برق عمرم ، نیست برگشتن عنانم را
 لبی تا در لبانت می گذارم
 کنون که بر کف گل جام باده صاف است
 از بس خوش و مست و دلربا می آیی
 کارم ز غمت به جان رسیدست
 زلیخاوار دیشب قصهء نیخانه می گفتم
 ایدل چو زمانه می کند غمناکت
 در آتش بی همزبانی
 عبرتی کوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هان ای طبیب عاشقان سوداییی دیدی چو ما
یا صاحبی اننی مستهلک لو لاکما
ای یوسف صد انجمن یعقوب دیدستی چو من
اصفر خدی من جوی و ابیض عینی من بکا
از چشم یعقوب صفی اشکی دوان بین یوسفی
تجری دموعی بالولا من مقلتی عین الولا
صد مصر و صد شکرستان درجست اندر یوسفان
الصید جل او صغر فالکل فی جوف الفرا
اسباب عشرت راست شد هر چه دلم می خواست شد
فالوقت سیف قاطع لا تفتکر فیما مضی
جان باز اندر عشق او چون سبط موسی را مگو
اذهب و ربک قاتلا انا قعودها هنا
هرگز نبینی در جهان مظلومتر زین عاشقان
قولوا لاصحاب الحجی رفقا بارباب الهوی
گر درد و فریادی بود در عاقبت دادی بود
من فضل رب محسن عدل علی العرش استوی
گر واقفی بر شرب ما وز ساقی شیرین لقا
الزمه و اعلم ان ذا من غیره لا یرتجی
کردیم جمله حیله ها ای حیله آموز نهی
ماذا تری فیما تری یا من یری ما لا یری
خاموش و باقی را بجو از ناطق اکرام خو
فالفهم من ایحائه من کل مکروه شفا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *