+ - x
 » از همین شاعر
 از یکی آتش برآوردم تو را
 عشق تو خواند مرا کز من چه می گذری
 دوش آمد بر من آنکه شب افروز منست
 همچو گل سرخ بر و دست دست
 دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری
 در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرم
 رحم بر یار کی کند هم یار
 به چه روی پشت آرم به کسی که از گزینی
 نور دل ما روی خوش تو
 جان و سر تو که بگو بی نفاق

 » بیشتر بخوانید...
 در طلب تا چند ریزی آبروی کام را
 خط می زنم به هرچه که از تو نشانی است
 ديده ام ديد و دل کشيد ترا
 اگر اینب و جاهی از فرنگ است
 بنوش باده ز دست نگار من که حلالست
 عابر، پتو بپوش زمستان هنوز هست
 ای مرغ شباهنگ دل انگیز، بنال
 دوشیزگان شعرم اگر نیست برقع پوش
 نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گل گفت مرا نرمی از خار چه می جویی
گفتم که در این سودا هشیار چه می جویی
گفتا که در این سودا دلدار تو کو بنما
گفتم نشدی بی دل دلدار چه می جویی
گفتا هله مستانه بنما ره خمخانه
گفتم که برو طفلی خمار چه می جویی
گفتا ز چه بی هوشی بنمای چه می نوشی
گفتم برو ای مسکین هشدار چه می جویی
گفتا که چه گلزار است کز وی نرسد بویی
گفتم اگرت بو نیست گلزار چه می جویی
گفتا که وفاجویان خوابی است که می بینند
گفتم که خیال خواب بیدار چه می جویی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *