+ - x
 » از همین شاعر
 تو مردی و نظرت در جهان جان نگریست
 دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
 در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرم
 چرا ز قافله یک کس نمی شود بیدار
 به شکرخنده اگر می ببرد جان ز کسی
 گل سرخ دیدم شدم زعفرانی
 عمر بر اومید فردا می رود
 همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینی
 جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت
 بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم

 » بیشتر بخوانید...
 شوق بی نیاز
 بهر هلاک عاشقان جلوۀ يار دم بدم
 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
 افسوس که زندگی دمی بود و غمی
 ز بس پرهيز بسيار می کنی يار
 فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان
 بنوش باده ز دست نگار من که حلالست
 حیی که بقدرت سر و رو می سازد
 فرار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گل گفت مرا نرمی از خار چه می جویی
گفتم که در این سودا هشیار چه می جویی
گفتا که در این سودا دلدار تو کو بنما
گفتم نشدی بی دل دلدار چه می جویی
گفتا هله مستانه بنما ره خمخانه
گفتم که برو طفلی خمار چه می جویی
گفتا ز چه بی هوشی بنمای چه می نوشی
گفتم برو ای مسکین هشدار چه می جویی
گفتا که چه گلزار است کز وی نرسد بویی
گفتم اگرت بو نیست گلزار چه می جویی
گفتا که وفاجویان خوابی است که می بینند
گفتم که خیال خواب بیدار چه می جویی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *