+ - x
 » از همین شاعر
 میندیش میندیش که اندیشه گری ها
 رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را
 سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی
 نهادم پای در عشق که بر عشاق سر باشم
 بار دیگر عزم رفتن کرده ای
 ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه ای
 عدو توبه و صبرم مرا امروز ناگاهان
 هر نفسی تازه ترم کز سر روزن بپرم
 ششم
 بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی

 » بیشتر بخوانید...
 غزلی در چرخیدن...
 زن زدن
 حضور ناب
 ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
 تدبیر مهمانی
 زبان درازی
 حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
 مهاجر چیست؟
 دلی که غیب نمای است و جام جم دارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گل گفت مرا نرمی از خار چه می جویی
گفتم که در این سودا هشیار چه می جویی
گفتا که در این سودا دلدار تو کو بنما
گفتم نشدی بی دل دلدار چه می جویی
گفتا هله مستانه بنما ره خمخانه
گفتم که برو طفلی خمار چه می جویی
گفتا ز چه بی هوشی بنمای چه می نوشی
گفتم برو ای مسکین هشدار چه می جویی
گفتا که چه گلزار است کز وی نرسد بویی
گفتم اگرت بو نیست گلزار چه می جویی
گفتا که وفاجویان خوابی است که می بینند
گفتم که خیال خواب بیدار چه می جویی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *