+ - x
 » از همین شاعر
 سر فرو کرد از فلک آن ماه روی سیمتن
 هر صبوحی ارغنون ها را برنجان همچنین
 بوی آن باغ و بهار و گلبن رعناست این
 سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من
 پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست
 برخیز و صبوح را بیارا
 امروز روز نوبت دیدار دلبرست
 از بدی ها آن چه گویم هست قصدم خویشتن
 جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان
 پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من

 » بیشتر بخوانید...
 پیش توانگرمنشان ، پهلوی لاغر مگشا
 رنگ شوخی نیست در طبع ادب تخمیر ما
 پارسی
 تا به کی در پرده دارم آه بی تأثیر را
 با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
 آهنگ عاشقانه
 دیگر نمانده تاب فراق تو در سرم
 اثر دور است ازین یاران حقوق آشنایی را
 نیست خاکسترما شعله صفت بسترما
 دل می رود و نیست کسی داد رس ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما گوش شماییم شما تن زده تا کی
ما مست و خراباتی و بیخود شده تا کی
ما سوخته حالان و شما سیر و ملولان
آخر بنگویید که این قاعده تا کی
دل زیر و زبر گشت مها چند زنی طشت
مجلس همه شوریده بتا عربده تا کی
دی عقل درافتاد و به کف کرده عصایی
در حلقه رندان شده کاین مفسده تا کی
چون ساقی ما ریخت بر او جام شرابی
بشکست در صومعه کاین معبده تا کی
تسبیح بینداخت و ز سالوس بپرداخت
کاین نوبت شادی است غم بیهده تا کی
آن ها که خموشند به مستی مزه نوشند
ای در سخن بی مزه گرم آمده تا کی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *