+ - x
 » از همین شاعر
 اگر درد مرا درمان فرستی
 ز جان سوخته ام خلق را حذار کنید
 زنهار مرا مگو که پیرم
 در میان عاشقان عاقل مبا
 مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی
 دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن
 چو کارزار کند شاه روم با شمشاد
 بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم
 ای دوش ز دست ما رهیده
 ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گرد نان

 » بیشتر بخوانید...
 ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 پر کن پیاله را
 ای سرو روان که نخل امید منی
 امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
 من كه مُردم زنده گی آمد سر گورم گریست
 امید محال
 دوبیتی های هزارگی بخش ششم
 خوشست پیری اگر مانده بود جان جوانی
 بدرود
 دل آن باشد که آرامی ندارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یک روز مرا بر لب خود میر نکردی
وز لعل لبت جامگی تقریر نکردی
زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم
حیران و پریشانم و تعبیر نکردی
یک عالم و عاقل به جهان نیست که او را
دیوانه آن زلف چو زنجیر نکردی
بگریست بسی از غم تو طفل دو چشمم
وز سنگ دلی در دهنش شیر نکردی
در کعبه خوبی تو احرام ببستیم
بس تلبیه گفتیم و تو تکبیر نکردی
بگرفت دلم در غمت ای سرو جوان بخت
شد پیر دلم پیروی پیر نکردی
با قوس دو ابروی تو یک دل به جهان نیست
تا خسته بدان غمزه چون تیر نکردی
بس عقل که در آیت حسن تو فروماند
وز وی به کرم روزی تفسیر نکردی
در بردن جان ها و در آزردن جان ها
الحق صنما هیچ تو تقصیر نکردی
در کشتنم ای دلبر خون خوار بکردم
صد لابه و یک ساعت تأخیر نکردی
در آتش عشق تو دلم سوخت به یک بار
وز بهر دوا قرص تباشیر نکردی
بیمار شدم از غم هجر تو و روزی
از بهر من خسته تو تدبیر نکردی
خورشید رخت با زحل زلف سیاهت
صد بار قران کرد و تو تأثیر نکردی
بر خاک درت روی نهادم ز سر عجز
وز قصه هجرانم تحریر نکردی
خامش شوم و هیچ نگویم پس از این من
هر چاکر دیرینه چو توفیر نکردی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *