+ - x
 » از همین شاعر
 جانی که ز نور مصطفی زاد
 مگریز ز آتش که چنین خام بمانی
 دلا همای وصالی بپر چرا نپری
 ای مونس و غمگسار عاشق
 گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من
 مگیر ای ساقی از مستان کرانی
 درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی
 صد گوش نوم باز شد از راز شنودن
 آن شمع چو شد طرب فزایی
 هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد

 » بیشتر بخوانید...
 باریکه راه سرنوشت
 مرا بخوان
 از بار درد سرو قدم بی نمود شد
 در خنده های آیینه من گریه می کنم
 دكمه دكمه می شرمم چاك سینه هایت را
 از من جدا مشو که توام نور دیده ای
 حماقت
 پل
 هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
 تلک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یک روز مرا بر لب خود میر نکردی
وز لعل لبت جامگی تقریر نکردی
زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم
حیران و پریشانم و تعبیر نکردی
یک عالم و عاقل به جهان نیست که او را
دیوانه آن زلف چو زنجیر نکردی
بگریست بسی از غم تو طفل دو چشمم
وز سنگ دلی در دهنش شیر نکردی
در کعبه خوبی تو احرام ببستیم
بس تلبیه گفتیم و تو تکبیر نکردی
بگرفت دلم در غمت ای سرو جوان بخت
شد پیر دلم پیروی پیر نکردی
با قوس دو ابروی تو یک دل به جهان نیست
تا خسته بدان غمزه چون تیر نکردی
بس عقل که در آیت حسن تو فروماند
وز وی به کرم روزی تفسیر نکردی
در بردن جان ها و در آزردن جان ها
الحق صنما هیچ تو تقصیر نکردی
در کشتنم ای دلبر خون خوار بکردم
صد لابه و یک ساعت تأخیر نکردی
در آتش عشق تو دلم سوخت به یک بار
وز بهر دوا قرص تباشیر نکردی
بیمار شدم از غم هجر تو و روزی
از بهر من خسته تو تدبیر نکردی
خورشید رخت با زحل زلف سیاهت
صد بار قران کرد و تو تأثیر نکردی
بر خاک درت روی نهادم ز سر عجز
وز قصه هجرانم تحریر نکردی
خامش شوم و هیچ نگویم پس از این من
هر چاکر دیرینه چو توفیر نکردی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *