+ - x
 » از همین شاعر
 وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی
 ای عشق کز قدیم تو با ما یگانه ای
 ای رونق نوبهار برگو
 امروز نگار ما نیامد
 پرسید کسی که ره کدامست
 جان به فدای عاشقان خوش هوسیست عاشقی
 یک خانه پر ز مستان، مستان نو رسیدند
 ساقی بیار باده که ایام بس خوشست
 از قصه حال ما نپرسی
 من بسازم ولیک کی شاید

 » بیشتر بخوانید...
 پی آزار من يار از رقيبان ياد می آرد
 حریف ضرب او مرد تمام است
 آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
 هر راز که اندر دل دانا باشد
 آوازهای سرزمین صبوری
 انتقام
 بیا تا نرد را شاهانه بازیم
 هستی به تپش رفت و اثر نیست نفس را
 ندانم نکته های علم و فن را
 نرگس دلدار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یک روز مرا بر لب خود میر نکردی
وز لعل لبت جامگی تقریر نکردی
زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم
حیران و پریشانم و تعبیر نکردی
یک عالم و عاقل به جهان نیست که او را
دیوانه آن زلف چو زنجیر نکردی
بگریست بسی از غم تو طفل دو چشمم
وز سنگ دلی در دهنش شیر نکردی
در کعبه خوبی تو احرام ببستیم
بس تلبیه گفتیم و تو تکبیر نکردی
بگرفت دلم در غمت ای سرو جوان بخت
شد پیر دلم پیروی پیر نکردی
با قوس دو ابروی تو یک دل به جهان نیست
تا خسته بدان غمزه چون تیر نکردی
بس عقل که در آیت حسن تو فروماند
وز وی به کرم روزی تفسیر نکردی
در بردن جان ها و در آزردن جان ها
الحق صنما هیچ تو تقصیر نکردی
در کشتنم ای دلبر خون خوار بکردم
صد لابه و یک ساعت تأخیر نکردی
در آتش عشق تو دلم سوخت به یک بار
وز بهر دوا قرص تباشیر نکردی
بیمار شدم از غم هجر تو و روزی
از بهر من خسته تو تدبیر نکردی
خورشید رخت با زحل زلف سیاهت
صد بار قران کرد و تو تأثیر نکردی
بر خاک درت روی نهادم ز سر عجز
وز قصه هجرانم تحریر نکردی
خامش شوم و هیچ نگویم پس از این من
هر چاکر دیرینه چو توفیر نکردی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *