+ - x
 » از همین شاعر
 ای نهاده بر سر زانو تو سر
 من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم
 ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد
 من رسیدم به لب جوی وفا
 چشم تو خواب می رود یا که تو ناز می کنی
 کسی کو را بود خلق خدایی
 ای دو چشمت جاودان را نکته ها آموخته
 بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری
 چو از سر بگیرم بود سرور او
 با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی

 » بیشتر بخوانید...
 ترا من سخت بیجا دوست دارم
 آن قصر که جمشید در او جام گرفت
 همای اوج سعادت به دام ما افتد
 شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را
 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
 خاک خسته
 ببين به خرقه ام هرجا بود نشان شراب
 مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
 الحذر ای دل که برق روی خوبان آتش است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی
برآری کار محتاجان نخسبی
تو نور خاطر این شب روانی
برای خاطر ایشان نخسبی
شبی بر گرد محبوسان گردون
بگردی ای مه تابان نخسبی
جهان کشتی و تو نوح زمانی
نگاهش داری از طوفان نخسبی
شب قدری که دادی وعده آن روز
دراندیشی از آن پیمان نخسبی
مخسب ای جان که خفتن آن ندارد
چه باشد چون تو داری آن نخسبی
تویی شه پیل و پیش آهنگ پیلان
چو کردی یاد هندستان نخسبی
تو نپسندی ز داد و رحمت خویش
که بستان را کنی زندان نخسبی
اگر خسبی نخسبد جز که چشمت
تویی آن نور جاویدان نخسبی
خمش کردم نگویم تا تو گویی
سخن گویان سخن گویان نخسبی
چو روی شمس تبریزی بدیدی
سزد کز عشق آن سلطان نخسبی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *