+ - x
 » از همین شاعر
 گر جان عاشق دم زند، آتش درین عالم زند
 جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چرا؟
 چه نزدیک است جان تو به جانم
 گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی
 ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی
 چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست
 در میان جان نشین کامروز جان دیگری
 بکت عینی غداه البین دمعا
 اگر باده خوری باری ز دست دلبر ما خور
 آن شعلهٔ نور می خرامد

 » بیشتر بخوانید...
 امروز که عصر علم و فرهنگ بود
 در تن ماه و خور بود رعشهء ز تاب روی تو
 در خواب بدم مرا خردمندی گفت
 غم عشق تو از غمها نجاتست
 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
 مهار تبسم
 نقاب عارض گلجوش کرده ای ما را
 زاهد ردا وجبه بود کسوت عذاب
 اجاق سرد انزوا
 بنفشه زلف من ای سر و قد نسرین تن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی
برآری کار محتاجان نخسبی
تو نور خاطر این شب روانی
برای خاطر ایشان نخسبی
شبی بر گرد محبوسان گردون
بگردی ای مه تابان نخسبی
جهان کشتی و تو نوح زمانی
نگاهش داری از طوفان نخسبی
شب قدری که دادی وعده آن روز
دراندیشی از آن پیمان نخسبی
مخسب ای جان که خفتن آن ندارد
چه باشد چون تو داری آن نخسبی
تویی شه پیل و پیش آهنگ پیلان
چو کردی یاد هندستان نخسبی
تو نپسندی ز داد و رحمت خویش
که بستان را کنی زندان نخسبی
اگر خسبی نخسبد جز که چشمت
تویی آن نور جاویدان نخسبی
خمش کردم نگویم تا تو گویی
سخن گویان سخن گویان نخسبی
چو روی شمس تبریزی بدیدی
سزد کز عشق آن سلطان نخسبی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *