+ - x
 » از همین شاعر
 تو جانا بی وصالش در چه کاری
 بیست و چهارم
 چه خیره می نگری در رخ من ای برنا
 این چنین پابند جان میدان کیست
 تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم
 چونک کمند تو دلم را کشید
 دل من دل من دل من بر تو
 آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایه ای
 شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را
 آمد رمضان و عید با ماست

 » بیشتر بخوانید...
 نه از ساقی نه از پیمانه گفتم
 دوبیتی های هزارگی بخش یکم
 در ارتباط آتش و سیگار می سوزم
 من و تو کشت یزدان ، حاصل است این
 نفرین به زندگی که تو ماهی من آدمم
 صدره در انتظارت تا پشت در دویدم
 دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم
 عطش
 گردون ز زمین هیچ گلی برنارد
 از من از پير مغان و رۀ ميخانه بپرس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی
برآری کار محتاجان نخسبی
تو نور خاطر این شب روانی
برای خاطر ایشان نخسبی
شبی بر گرد محبوسان گردون
بگردی ای مه تابان نخسبی
جهان کشتی و تو نوح زمانی
نگاهش داری از طوفان نخسبی
شب قدری که دادی وعده آن روز
دراندیشی از آن پیمان نخسبی
مخسب ای جان که خفتن آن ندارد
چه باشد چون تو داری آن نخسبی
تویی شه پیل و پیش آهنگ پیلان
چو کردی یاد هندستان نخسبی
تو نپسندی ز داد و رحمت خویش
که بستان را کنی زندان نخسبی
اگر خسبی نخسبد جز که چشمت
تویی آن نور جاویدان نخسبی
خمش کردم نگویم تا تو گویی
سخن گویان سخن گویان نخسبی
چو روی شمس تبریزی بدیدی
سزد کز عشق آن سلطان نخسبی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *