+ - x
 » از همین شاعر
 جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را
 بر شکرت جمع مگس ها چراست
 زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
 ساقی تو شراب لامکان را
 جان و سر تو که بگو بی نفاق
 باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من
 نشانی هاست در چشمش نشانش کن نشانش کن
 پنهان به میان ما می گردد سلطانی
 بیا بیا که تو از نادرات ایامی
 ساقی جان غیر آن رطل گرانم مده

 » بیشتر بخوانید...
 سینما
 پيکی که رساند بمن از وی خبر اينک
 ای خوش آن وقتی که رخسارت گل بيخار بود
 شهر من
 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
 آدم آهنی
 دوشیزگان شعرم اگر نیست برقع پوش
 تو را که هر چه مراد است در جهان داری
 بی بازگشت
 در شکافهای سایه روشن قطبی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو آن ماهی که در گردون نگنجی
تو آن آبی که در جیحون نگنجی
تو آن دری که از دریا فزونی
تو آن کوهی که در هامون نگنجی
چه خوانم من فسون ای شاه پریان
که تو در شیشه و افسون نگنجی
تو لیلیی ولیک از رشک مولی
به کنج خاطر مجنون نگنجی
تو خورشیدی قبایت نور سینه است
تو اندر اطلس و اکسون نگنجی
تویی شاگرد جان افزا طبیبی
در استدلال افلاطون نگنجی
تو معجونی که نبود در ذخیره
ذخیره چیست در قانون نگنجی
بگوید خصم تا خود چون بود این
تو از بی چونی و در چون نگنجی
چنین بودی در اشکمگاه دنیا
بگنجیدی ولی اکنون نگنجی
مخوان در گوش ها این را خمش کن
تو اندر گوش هر مفتون نگنجی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *