+ - x
 » از همین شاعر
 ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه
 ماها چو به چرخ دل برآیی
 ای درآورده جهانی را ز پای
 دل من چون صدف باشد، خیال دوست دُر باشد
 باز شد در عاشقی بابی دگر
 ای پاک رو چون جام جم وز عشق آن مه متهم
 ما صحبت همدگر گزینیم
 چند روز است که شطرنج عجب می بازی
 با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیم
 قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کند

 » بیشتر بخوانید...
 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
 تابکی
 دست های تو با همین سرخی روی دستان داغ من شاید
 رويت اگر ز پيش نظر دور نمی شد
 پیرهن . ته می نشیند در تنت
 دلم رمیده لولی وشیست شورانگیز
 عصر بی فال
 مرغ باران
 و بیاد من و تو
 سالها پیش، خاطر رنجور

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ببین این فتح ز استفتاح تا کی
ز ساقی مست شو زین راح تا کی
در این اقداح صورت راح جانی است
نظاره صورت اقداح تا کی
چو مرغابی ز خود برساز کشتی
صداع کشتی و ملاح تا کی
تو سباحی و از سباح زادی
فسانه و باد هر سباح تا کی
نفخت فیه جان بخشی است هر صبح
فراق فالق الاصباح تا کی
چو جان بالغان لوحی است محفوظ
مثال کودکان ز الواح تا کی
چو فرموده ست رزقت ز آسمان است
زمین شوریدن ای فلاح تا کی
از آن باغ است این سیب زنخدان
قناعت بر یکی تفاح تا کی
جراحت راست دارو حسن یوسف
دوا جستن ز هر جراح تا کی
ز هر جزوت چو مطرب می توان ساخت
ز چشمت ساختن نواح تا کی
چو نفس واحدیم از خلق و از بعث
جدا باشیدن ارواح تا کی
دهان بربند در دریا صدف وار
دهان بگشاده چون تمساح تا کی
دهان بربند و قفلی بر دهان نه
ز ضایع کردن مفتاح تا کی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *