+ - x
 » از همین شاعر
 نزدیک توام مرا مبین دور
 من آن نیم که تو دیدی چو بینیم نشناسی
 چو عشق آمد که جان با من سپاری
 این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیده
 می دان که زمانه نقش سوداست
 مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن
 چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
 بشکن سبو و کوزه ای میرآب جان ها
 گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد
 گر زانک ملولی ز من ای فتنه حوران

 » بیشتر بخوانید...
 خورشید قاتل است
 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
 ای پریچهره که آهنگ کلیسا داری
 خنک نسیم معنبر شمامه ای دلخواه
 سحر از پی ندارد شام غمگینی که من دارم
 غدیر
 دوباره خسته خسته است و سوی كار می رود
 بی خبر
 ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
 گر چه با اینهمه خوبی سر و کار تو نبود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی
فرورفتی به خود غمخواره گشتی
تو را من پاره پاره جمع کردم
چرا از وسوسه صدپاره گشتی
ز دارالملک عشقم رخت بردی
در این غربت چنین آواره گشتی
زمین را بهر تو گهواره کردم
فسرده تخته گهواره گشتی
روان کردم ز سنگت آب حیوان
به سوی خشک رفتی خاره گشتی
تویی فرزند جان کار تو عشق است
چرا رفتی تو و هرکاره گشتی
از آن خانه که تو صد زخم خوردی
به گرد آن در و درساره گشتی
در آن خانه که صد حلوا چشیدی
نگشتی مطمن اماره گشتی
خمش کن گفت هشیاریت آرد
نه مست غمزه خماره گشتی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *