+ - x
 » از همین شاعر
 ز کجا آمده ای می دانی
 ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی
 صبح است و صبوح است بر این بام برآییم
 گر چه تو نیم شب رسیدستی
 شانزدهم
 سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم
 چو بربندند ناگاهت زنخدان
 سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند
 چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
 گر چه بسی نشستم در نار تا به گردن

 » بیشتر بخوانید...
 اینقدر نقشی که گل کرد از نهان و فاش ما
 به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی
 ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
 لبخند
 ویلن نواز ناز
 مادر
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
 از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
 در بهاران سری از خاک برون آوردن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی
فرورفتی به خود غمخواره گشتی
تو را من پاره پاره جمع کردم
چرا از وسوسه صدپاره گشتی
ز دارالملک عشقم رخت بردی
در این غربت چنین آواره گشتی
زمین را بهر تو گهواره کردم
فسرده تخته گهواره گشتی
روان کردم ز سنگت آب حیوان
به سوی خشک رفتی خاره گشتی
تویی فرزند جان کار تو عشق است
چرا رفتی تو و هرکاره گشتی
از آن خانه که تو صد زخم خوردی
به گرد آن در و درساره گشتی
در آن خانه که صد حلوا چشیدی
نگشتی مطمن اماره گشتی
خمش کن گفت هشیاریت آرد
نه مست غمزه خماره گشتی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *