+ - x
 » از همین شاعر
 آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت
 جز ز فتان دو چشمت ز کی مفتون باشیم
 دو چشم آهوانش شیرگیرست
 جان و سر تو که بگو بی نفاق
 آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست
 هین خیره خیره می نگر اندر رخ صفراییم
 پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرم
 بیا امروز ما مهمان میریم
 ز فلک قوت بگیرم دهن از لوت ببندم
 کو مطرب عشق چست دانا

 » بیشتر بخوانید...
 شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
 تهمینه
 ای غارت عشق تو جهانها
 زنده گی عشق من است
 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
 در میان کارتون ها
 از راهبی ز دير ز ناقوس شد بگوش
 عشق را با آب چشم و شیره ی جان می نویسم
 شاعر! سپیدی یی که به روی شقیقه است
 خودی را نشهٔ من عین هوش است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

برفتیم ای عقیق لامکانی
ز شهر تو تو باید که بمانی
سفر کردیم چون استارگان ما
ز تو هم سوی تو که آسمانی
یکی صورت رود دیگر بیاید
به مهمانخانه ات زیرا که جانی
که مهمانان مثال چار فصلند
تو اصل فصل هایی که جهانی
خیال خوب تو در سینه بردیم
شفق از آفتاب آمد نشانی
به پیشت ماند دل با ما نیامد
دل از تو کی رود چون دلستانی
سر دل ها به زیر سایه ات باد
که دل ها را در این مرعا شبانی
فروریزید دندان های گرگان
از آنگه که نمودی مهربانی
بهل تا بحر گوید قصه خویش
که تا باری ببینی قصه خوانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *