+ - x
 » از همین شاعر
 مرا گویی که رایی من چه دانم
 رو ترش کردی مگر دی باده ات گیرا نبود
 خدایا رحمت خود را به من ده
 سفر کردم به هر شهری دویدم
 ای بر سر هر سنگی از لعل لبت نوری
 چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست
 ای یار من ای یار من ای یار بی زنهار من
 مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کند
 ای دلبر بی صورت صورتگر ساده
 گر نرگس خون خوارش دربند امانستی

 » بیشتر بخوانید...
 بادراه
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 مسلمان را همین عرفان و ادراک
 وداع
 ای که دایم به خویش مغروری
 دلت از آسمان برکن
 در باغ جهان تو هم گل زیبایی
 من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
 قدت طوبی، رخت ماه تمام است
 ای سرو ناز حسن که خوش می روی به ناز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به بخت و طالع ما ای افندی
سفر کردی از این جا ای افندی
چراغم مرد و دودم رفت بالا
دو چشمم ماند بالا ای افندی
زمین تا آسمان دود سیاه ست
سیه پوشید سودا ای افندی
در این عالم مرا تنها تو بودی
بماندم بی تو تنها ای افندی
کجا بختی که اندر آتش تو
ببیند حال ما را ای افندی
همی گویم افندی ای افندی
جوابم گوی و بازآ ای افندی
چه بازآیم چه گویم من که رفتم
ورای هفت دریا ای افندی
چه حیران و چه دشمن کام گشتم
تو رحمت کن خدایا ای افندی
همی ترسم که تا آن رحمت آید
نماند بنده برجا ای افندی
تتیپایش افندی این چه کردی
تتیپا ثا تتیپا ای افندی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *