+ - x
 » از همین شاعر
 جانا بیار باده و بختم بلند کن
 بگفتم عذر با دلبر که بی گه بود و ترسیدم
 درده شراب یک سان تا جمله جمع باشیم
 یا ویح نفسنا بفوات الفضائل
 خدایا مطربان را انگبین
 باز درآمد به بزم مجلسیان دوست دوست
 ما آب دریم ما چه دانیم
 مرغی که ناگهانی در دام ما درآمد
 برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
 آوخ آوخ چو من وفاداری

 » بیشتر بخوانید...
 لبی تا در لبانت می گذارم
 دگراندیش
 خط می زنم به هر چه که از تو نشانی است
 دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
 خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم
 منم غريب و ز من سيم و زر نمی ماند
 مادرم رفته است پیر شود پدرم اندكی جوان مانده ست
 پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یكیست
 در دهر چو آواز گل تازه دهند
 نقد مدرن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو عشق آمد که جان با من سپاری
چرا زوتر نگویی کآری آری
جهان سوزید ز آتش های خوبان
جمال عشق و روی عشق باری
چو جان بیند جمال عشق گوید
شدم از دست و دست از من نداری
بدیدم عشق را چون برج نوری
درون برج نوری اه چه ناری
چو اشترمرغ جان ها گرد آن برج
غذاشان آتشی بس خوشگواری
ز دور استاده جانم در تماشا
به پیش آمد مرا خوش شهسواری
یکی رویی چو ماهی ماه سوزی
یکی مریخ چشمی پرخماری
که جان ها پیش روی او خیالی
جهان در پای اسب او غباری
همی رست از غبار نعل اسبش
بیابان در بیابان خوش عذاری
همی تازید عقلم اندک اندک
همی پرید از سر چون طیاری
همین دانم دگر از من مپرسید
که صد من نیست آن جا در شماری
من آن آبم که ریگ عشق خوردش
چه ریگی بلک بحر بی کناری
چو لاله کفته ای در شهر تبریز
شدم بر دست شمس الدین نگاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *