+ - x
 » از همین شاعر
 ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
 لعل لبش داد کنون مر مرا
 مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد
 در پرده دل بنگر صد دختر آبستان
 در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
 هیچ می دانی چه می گوید رباب
 یار شو و یار بین دل شو و دلدار بین
 هر که را اسرار عشق اظهار شد
 مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو
 چنان گشتم ز مستی و خرابی

 » بیشتر بخوانید...
 قاب
 یاران موافق همه از دست شدند
 به روز مرگ من گريان مکن يار
 دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم
 گویند هر آن کسان که با پرهیزند
 حسرت فروش
 صلاح کار کجا و من خراب کجا
 ز بیداد نکورویان مریض بستر عشقم
 سلام
 عیشم مدام است از لعل دلخواه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به تن با ما به دل در مرغزاری
چو دربند شکاری تو شکاری
به تن این جا میان بسته چو نایی
به باطن همچو باد بی قراری
تنت چون جامه غواص بر خاک
تو چون ماهی روش در آب داری
در این دریا بسی رگ هاست صافی
بسی رگ هاست کان تیره است و تاری
صفای دل از آن رگ های صافی است
بدان رگ پی بری چون پر برآری
در آن رگ ها تو همچون خون نهانی
ور انگشتی نهم تو شرم داری
از آن رگ هاست بانگ چنگ خوش رگ
ز عکس و لطف آن زاری است زاری
ز بحر بی کنار است این نواها
کی می غرد به موج از بی کناری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *