+ - x
 » از همین شاعر
 ز کجا آمده ای می دانی
 رجب بیرون شد و شعبان درآمد
 عقل آمد عاشقا خود را بپوش
 مانده شده ست گوش من از پی انتظار آن
 هنگام صبوح آمد ای مرغ سحرخوانش
 چندانکه خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را
 باز ترش شدی مگر یار دگر گزیده ای
 سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس
 آه که آن صدر سرا می ندهد بار مرا
 رخ نفسی بر رخ این مست نه

 » بیشتر بخوانید...
 به دورم رشتهء الفت چنان دلدار می تابد
 تا،دل ازنام تو،بامن دم زند
 فساد عصر حاضر آشکار است
 رندم و شهره به شوریدگی و شیدائی
 طفل نوگويای عشقم هر چه گويم باک نيست
 شبانه
 بگیر باز تبر را... بگیر! ابراهیم!
 سحرگه ره روی در سرزمینی
 حال دل با تو گفتنم هوس است
 ماه کُشی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به تن با ما به دل در مرغزاری
چو دربند شکاری تو شکاری
به تن این جا میان بسته چو نایی
به باطن همچو باد بی قراری
تنت چون جامه غواص بر خاک
تو چون ماهی روش در آب داری
در این دریا بسی رگ هاست صافی
بسی رگ هاست کان تیره است و تاری
صفای دل از آن رگ های صافی است
بدان رگ پی بری چون پر برآری
در آن رگ ها تو همچون خون نهانی
ور انگشتی نهم تو شرم داری
از آن رگ هاست بانگ چنگ خوش رگ
ز عکس و لطف آن زاری است زاری
ز بحر بی کنار است این نواها
کی می غرد به موج از بی کناری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *