+ - x
 » از همین شاعر
 بُتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد
 خواهم که کفک خونین از دیگ جان برآرم
 گر یار لطیف و باوفایی
 کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود
 آخر بشنید آن مه آه سحر ما را
 چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم
 تو آن ماهی که در گردون نگنجی
 شیر خدا بند گسستن گرفت
 مها یک دم رعیت شو مرا شه دان و سالاری
 ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست

 » بیشتر بخوانید...
 مسافرازسفردلسرد می آید
 آواز آبشار
 دیوانه نمودم دل فرزانه خود را
 ندانی تا نباشی محرم مرد
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 ز دل نقش جمالت در نشی یار
 چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی
 حق با پدر بود
 بر گور بوسه ها
 پاندول ساعت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

برون کن سر که جان سرخوشانی
فروکن سر ز بام بی نشانی
به هر دم رخت مشتاقان خود را
بدان سو کش که بس خوش می کشانی
که عاشق همچو سیل و تو چو بحری
که عاشق چون قراضه ست و تو کانی
سقط های چو شکر باز می گوی
که تو از لعل ها در می فشانی
زهی آرامگاه جمله جان ها
عجب افتاد حسن و مهربانی
ز خوبی روی مه را خیره کردی
به رحمت خود چنانتر از چنانی
به هر تیری هزار آهو بگیری
زهی شیری که بس سخته کمانی
به هر بحری که تازی همچو موسی
شکافد بحر تا در وی برانی
همه جان در شکر دارند از وصل
که هر یک گفت ما را نیست ثانی
به کوه طور تو بسیار موسی
ز غیرت گفته نی نی لن ترانی
ز شمس الدین بپرس اسرار لن را
که تبریز است دریای معانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *