+ - x
 » از همین شاعر
 شدست نور محمد هزار شاخ هزار
 ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او
 موشکی صندوق را سوراخ کرد
 نه ز عاقلانم که ز من بگیری
 برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید
 ساقیا باده چون نار بیار
 هذا طبیبی، عند الدوآء
 آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایه ای
 بیا کامروز شه را ما شکاریم
 عقل دریابد تو را یا عشق یا جان صفا

 » بیشتر بخوانید...
  تا ذات نهاده در صفائیم همه
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 اندوه
 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
 ای آب رخ از خاک درت دیدهٔ تر را
 سر مست الستم تو ميا در ره سيلاب
 آخرین تیر ترکش آنچنان که می گویند
 صاحب اساس بودم و گشتم ملنگ هم
 دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
 در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

برون کن سر که جان سرخوشانی
فروکن سر ز بام بی نشانی
به هر دم رخت مشتاقان خود را
بدان سو کش که بس خوش می کشانی
که عاشق همچو سیل و تو چو بحری
که عاشق چون قراضه ست و تو کانی
سقط های چو شکر باز می گوی
که تو از لعل ها در می فشانی
زهی آرامگاه جمله جان ها
عجب افتاد حسن و مهربانی
ز خوبی روی مه را خیره کردی
به رحمت خود چنانتر از چنانی
به هر تیری هزار آهو بگیری
زهی شیری که بس سخته کمانی
به هر بحری که تازی همچو موسی
شکافد بحر تا در وی برانی
همه جان در شکر دارند از وصل
که هر یک گفت ما را نیست ثانی
به کوه طور تو بسیار موسی
ز غیرت گفته نی نی لن ترانی
ز شمس الدین بپرس اسرار لن را
که تبریز است دریای معانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *