+ - x
 » از همین شاعر
 روم به حجره خیاط عاشقان فردا
 کردم با کان گهر آشتی
 آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود
 ما قحطیان تشنه و بسیارخواره ایم
 بیا بیا که تویی جان جان جان سماع
 هست ما را هر زمانی از نگار راستین
 یوسف آخرزمان خرامان شد
 ای رونق نوبهار برگو
 غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را
 اگر عشقت به جای جان ندارم

 » بیشتر بخوانید...
 نفس آهسته کشيدن دل بيکار کجاست
 همیشه خواهش بالاتر است از بینی
 ناز دخترانه
 گریه تلخ
 ما رشتهٔ سازیم مپرس از ادب ما
 ترا من انتظارم
 بی دروغ
 قهرمانان
 به غير از آستانت جا ندارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

برون کن سر که جان سرخوشانی
فروکن سر ز بام بی نشانی
به هر دم رخت مشتاقان خود را
بدان سو کش که بس خوش می کشانی
که عاشق همچو سیل و تو چو بحری
که عاشق چون قراضه ست و تو کانی
سقط های چو شکر باز می گوی
که تو از لعل ها در می فشانی
زهی آرامگاه جمله جان ها
عجب افتاد حسن و مهربانی
ز خوبی روی مه را خیره کردی
به رحمت خود چنانتر از چنانی
به هر تیری هزار آهو بگیری
زهی شیری که بس سخته کمانی
به هر بحری که تازی همچو موسی
شکافد بحر تا در وی برانی
همه جان در شکر دارند از وصل
که هر یک گفت ما را نیست ثانی
به کوه طور تو بسیار موسی
ز غیرت گفته نی نی لن ترانی
ز شمس الدین بپرس اسرار لن را
که تبریز است دریای معانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *