+ - x
 » از همین شاعر
 از پی شمس حق و دین دیده گریان ما
 تشنه بر لب جو بین که چه در خواب شدست
 ما را کنار گیر تو را خود کنار نیست
 آمد بهار جان ها ای شاخ تر به رقص آ
 صوفیان آمدند از چپ و راست
 ز سوز شوق دل من همی زند عللا
 در چمن آیید و بربندید دید
 هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره
 در این سرما سر ما داری امروز
 هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیماری

 » بیشتر بخوانید...
 گر باز دگرباره ببینم مگر او را
 گرد راه
 در عرصهء بيحاصلی رخش تمناگام نی (؟)
 ای قدمت چراغ من!
 تا بهار آرزوهای مرا گلباررویا میکنی
 سام اسامه
 شدی پیر و همان در بند غفلت می کنی جان را
 اگر حامد شود محمود
 آیت غرور
 ببام عرش می تازد شهء گردون سوار ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

برون کن سر که جان سرخوشانی
فروکن سر ز بام بی نشانی
به هر دم رخت مشتاقان خود را
بدان سو کش که بس خوش می کشانی
که عاشق همچو سیل و تو چو بحری
که عاشق چون قراضه ست و تو کانی
سقط های چو شکر باز می گوی
که تو از لعل ها در می فشانی
زهی آرامگاه جمله جان ها
عجب افتاد حسن و مهربانی
ز خوبی روی مه را خیره کردی
به رحمت خود چنانتر از چنانی
به هر تیری هزار آهو بگیری
زهی شیری که بس سخته کمانی
به هر بحری که تازی همچو موسی
شکافد بحر تا در وی برانی
همه جان در شکر دارند از وصل
که هر یک گفت ما را نیست ثانی
به کوه طور تو بسیار موسی
ز غیرت گفته نی نی لن ترانی
ز شمس الدین بپرس اسرار لن را
که تبریز است دریای معانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *