+ - x
 » از همین شاعر
 زرگر آفتاب را بسته گاز می کنی
 چند روی بی خبر آخر بنگر به بام
 چمن جز عشق تو کاری ندارد
 هر روز بامداد به آیین دلبری
 آن خوب را طلب کن اندر میان حوران
 بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش
 تو را ساقی جان گوید برای ننگ و نامی را
 بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود
 اگر باده خوری باری ز دست دلبر ما خور
 اگر خورشید جاویدان نگشتی

 » بیشتر بخوانید...
 بوصل یار اگر در می گرفتم
 نوش کن جام شراب یک منی
 در کارگه کوزه گری کردم رای
 یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
 طالبان
 مادر
 آخر به لو ح آ ینهٔ اعتبار ما
 نه وحدت سرایم، نه کثرت نوایم
 نماز شام غریبان چو گریه آغازم
 آنکه خوابم را ورق می زد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چنان گشتم ز مستی و خرابی
که خاکی را نمی دانم ز آبی
در این خانه نمی یابم کسی را
تو هشیاری بیا باشد بیابی
همین دانم که مجلس از تو برپاست
نمی دانم شرابی یا کبابی
به باطن جان جان جان جانی
به ظاهر آفتاب آفتابی
از آن رو خوش فسونی که مسیحی
از آن رو دیوسوزی که شهابی
مرا خوش خوی کن زیرا شرابی
مرا خوش بوی کن زیرا گلابی
صبایی که بخندانی چمن را
اگر چه تشنگان را تو عذابی
بیا مستان بی حد بین به بازار
اگر تو محتسب در احتسابی
چو نان خواهان گهی اندر سالی
چو رنجوران گهی اندر جوابی
مثال برق کوته خنده تو
از آن محبوس ظلمات سحابی
درآ در مجلس سلطان باقی
ببین گردان جفان کالجوابی
تو خوش لعلی ولیکن زیر کانی
تو بس خوبی ولیکن در نقابی
به سوی شه پری باز سپیدی
وگر پری به گورستان غرابی
جوان بختا بزن دستی و می گو
شبابی یا شبابی یا شبابی
مگو با کس سخن ور سخت گیرد
بگو والله اعلم بالصواب


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *