+ - x
 » از همین شاعر
 راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این
 بی تو بسر نمی شود، با دگری می نشود
 هر آن چشمی که گریان است در عشق دلارامی
 برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید
 ای جان و جهان چه می گریزی
 تا باد سعادت ز محمد خبر افکند
 کی باشد کاین قفص چمن گردد
 اگر تو همره بلبل ز بهر گلزاری
 سی و سوم
 چه نشستی دور چون بیگانگان

 » بیشتر بخوانید...
 گر دست دهد خاک کف پای نگارم
 شبنم جانست امشب نم رياحين مرا
 می دمد صبح و کله بست سحاب
 با شعر، با شراب عجب گیر كرده ام
 تقدیم به زنی که در آن سوی آّب ها غمگین و تنهاست
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
 تکدرخت شرقی
 مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
 در انتظار تو
 كجاست عمر، صعود سریع اعداد است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مندیش از آن بت مسیحایی
تا دل نشود سقیم و سودایی
لاحول کن و ره سلامت گیر
مندیش از آن جمال و زیبایی
فرصت ز کجا که تا کنی لاحول
چون نیست از او دمی شکیبایی
ماهی ز کجا شکیبد از دریا
یا طوطی روح از شکرخایی
چون دین نشود مشوش و ایمان
زان زلف مشوش چلیپایی
اخگر شده دل در آتش رویش
بگرفته عقول بادپیمایی
دل با دو جهان چراست بیگانه
کز جا برمد صفات بی جایی
ای تن تو و تره زار این عالم
چون خو کردی که ژاژ می خایی
ای عقل برو مشاطگی می کن
می ناز بدین که عالم آرایی
بگرفته معلمی در این مکتب
با حفصی اگر چه کارافزایی
ای بر لب بحر همچو بوتیمار
دستور نه تا لبی بیالایی
این ها همه رفت ساقیا برخیز
با تشنه دلان نمای سقایی
مشرق چه کند چراغ افروزی
سلطان چه کند شهی و مولایی
مصقول شود چو چهره گردون
چون دود سیاه را تو بزدایی
درده تو شراب جان فزایی را
کز وی آموخت باده صهبایی
یکتا عیشی است و عشرتی کز وی
جان عارف گرفت یکتایی
از دست تو هر که را دهد این دست
بی عقبه لا شده است الایی
ای شاد دمی که آن صراحی را
از دور به مست خویش بنمایی
چون گوهر می بتافت بر خاکم
خاک تن من نمود مینایی
دریای صفات عشق می جوشد
رمزی دو بگویم ار بفرمایی
ور نی بهلم ستیر و بربسته
من دانم و یار من به تنهایی
زین بگذشتم بیار حمرا را
صفراشکن هزار صفرایی
تا روز رهد ز غصه روزی
وین هندوی شب رهد ز لالایی
در حال مگر درت فروبسته ست
کاندر پیکار قال می آیی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *